نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

دلـــــم گرفتـــــــــــــــه ...

                           مثـل هـــوای ِ ابــری ِ شهــری خامـــوش

دلــــم تنـگ اسـت ...

مثـل آسمـــــــــــــان ِ بــــــی ستــاره ی ِ شـبیِ زمستــــــانـی

                                             حــال ِ دلـــــــــــم خـــوب نیســت

خستــه ام ...خستـــــه ...

 جـــایی می خواهم  آنجـا

                                               حـــــــــوالی ِ ابـــرها

دیـوار به دیــوار ِ کلبـــه ی ِ ستــــاره ها

                                     آنجـا که همـــه جـا نـــــــــــــور است

 

دلــــم گرفتــــه ...

                      دلـــــم تنگــــــــــــــــــــ اسـت

دلــــم هوای تازه  می خواهـد

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

 

 

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است درخت.
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حیات.
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام.
مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزیم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.


سهراب سپهری
نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٥ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

بعضی وقتا دلم میخواد که با تمام وجود به این سنجاب و قصه ی بلوطش حسودی کنم . البته به بلوطه بیشتر.

اینقدر دوستش داره که دنیارو هم برای بدست اوردنش حاضره بهم بریزه .

با وجود این جثه ی کوچیکش بزرگترین نیروهای عالمو  توی ارادش جمع کرده .

گاهی وقتا با وجود تمام ترسی که در پشت نگاهش خیمه میزنه یاد بلوطش که میافته نه عمق عمیق اقیانوس نه پهنای بی کران آسمون نه خشکی بی انتهای کویر ، هیچکدوم نمیتونن مانع حرکتش بشن ......

خوشبحال بلوطه ............

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۳٠ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |



حالا همه چیز از من و تو شروع می شود و تمام می شود.
این یک هفته را بزن به نام خودت و من.گوشهایت را بگیر و صدای هیچکس را نشنو.

به آغاز و به پایان این هفته فکر کن.بگذار در رویاهایمان زنده بمانیم.انگار نه انگار هنوز فرسنگ ها فاصله داریم.بگذار این روزها هم بگذرند،نگران فردا نباش.
هنوز چیزی جایی روشن است که دلمان را گرم کند...
هنوز چیزی جایی روشن است که دلمان را گرم کند...
برای تو و برای من
برای این هفته ی دوست داشتنی.

 

پ.ن

از رنجی خسته‌ام که از آنِ من نیست
بر خاکی نشسته‌ام که از آنِ من نیست

با نامی زیسته‌ام که از آنِ من نیست
از دردی گریسته‌ام که از آنِ من نیست

از لذتی جان‌گرفته‌ام که از آنِ من نیست
به مرگی جان می‌سپارم که از آنِ من نیست.

احمد شاملو
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

صبر کن سهراب!

آری… تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین، مالِ من است!

اما سهراب تو قضاوت کن، بر دل سنگ زمین جای من است؟!

من نمی دانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست…  

صبر کن سهراب!

قایقت جا دارد؟ من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم...'

 

پ.ن

چند روز است که تهی شده ام .

چند روز است که با هیچی در خودم ، با خودم  دور تهی شدن را مرور میکنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩۱/۸/٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

 

این روزها دوست دارم فقط نگاه کنم به تصاویر .
به تصاویر زنده ای که از کنارم رد می شوند ، من از کنارشان رد میشوم و بعد تمام می شوند .
به تصاویری که خاطره ی قاب گرفته ای شده اند ، کنج آلبوم ، کنج فایلی از کامپیوترم یا هرجای دیگر ........
دقیق که بشوی میبینی تصاویر هزاران واژه و حرفند .

گاهی فقط باید دیده شوند بدون حرف...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۳ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

دیدن این تصویر کلی برام خاطره است. و شاید برای خیلی های دیگه .

اما اینکه چی شد که بعد سالها به شازده کوچولو و خوندن دوبارش رسیدم قصه اش مفصله .

اما الان اصلن حوصله نوشتن ندارم .

عجالتن تصویرش رو میزارم اینجا توضیحش باشه برای بعد....

پیشنهاد میکنم هرکسی این کتابو نخونده بره  مطالعه اش کنه هرکسی هم که خونده دوباره و سه باره  بره و بخوندش .

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٠ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٧ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 
 
من در رقابت با هیچکس جز خودم نمیباشم
هدف من مغلوب نمودن آخرین کاری است که انجام داده ام !!!

بیل گیتس
نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٤ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

گاهی اوقات نمی دانی حرف را باید از کجا آغاز کرد. با چه واژه هایی باید شروع کرد . اصلن باید اعتراف کنم امروز در این لحظه حوصله درگیر شدن در لفظ را ندارم. این پست را صرفا در پاسخ به گله گذاری های برخی از دوستان و همراهان خوب نور ماه به پاس بودنشان می گذارم. گله کرده بودید که چرا پست ها را باز نمیکنم . بی شک و یقین بدانید که تمام مهر نوشته هایتان را با حوصله میخوانم  و از تک تک یادآوری هایتان استفاده میکنم. و تا جایی که بتوانم جواب محبت حضورتان را در ایمیل هایتان پاسخ خواهم گفت.

از حضور تک تک شما دوستان خوبم سپاس گزارم.

با احترام

نور پنهان ماه

ا

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

01

 

اخیراً کتابی با عنوان "اقتدار گرائی ایرانی در عهد قاجار" با قلم زیبای  استاد برجسته علوم سیاسی ایران دکتر محمود سریع القلم به بازار نشر عرضه شده است. کتاب «اقتدار گرایی ایرانی در عهد قاجار» توسط نشر و پژوهش فرزان روز منتشر شده و نویسنده در این کتاب از وابستگی اقتصادی عامه مردم به حکومت، سازماندهی سیاسی و اجتماعی مبتنی بر تبعیت، سلیقه گرایی به جای قانون و قاعده‌مندی،اولویت منافع فردی بر منافع عمومی و ملی، ذره ذره شدن جامعه، رشد تملق، توقف رقابت، فقدان نقد و تحلیل‌های واقع‌بینانه، فقدان فرهنگ مناظره و رشد جامعه‌ای بی‌اخلاق، به‌عنوان سرفصل‌های اصلی پیامدهای اقتدارگرایی نام برده و در باره هریک بحث‌های تفصیلی نموده است و همچنین نویسنده به بررسی مبانی ساختاری، رفتاری و مدیریتی نظام اقتدارگرا در عصر قاجاریان (1193ـ1344 هجری قمری) پرداخته است. در این بررسی نحوه ظهور قاجاریه شرح و مشکلات سیستم‌سازی در ایران در دوره پادشاهی قاجار (آقامحمدخان، فتحعلی‌شاه، محمدشاه، ناصرالدین‌شاه و...) مورد توجه قرار گرفته است
همچنین در این بررسی رفتار ایرانیان در عهد قاجار در چارچوب عنوان‌هایی چون ضعف در ایجاد حفظ روابط پایدار، تمایل در بر هم زدن توافق‌ها، عصبانی شدن سریع، ناسازگاری در کار تشکیلاتی مطرح و درباره تأثیر این رفتارها در منظومه اقتدارگرایی عهد قاجار ایرانی توضیح داده شده است.
در پایان نیز در یک بررسی تطبیقی مفهوم کانونی که در چهار قرن اخیر برای خروج از اقتدارگرایی مطرح شده است، در میان کشورهایی چون ژاپن، چین، آمریکای لاتین و ایران مورد مقایسه قرار گرفته است.

آنچه که مرا بیش از موضوع و متن کتاب تحت تاثیر قرار داد، صفحه "تقدیمی"است که نویسنده در ابتدای کتاب خود آورده و در نوع خود کم نظیر است.
  تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده  برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد؛ برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛ ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد؛ از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود؛ از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد    تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود؛ به رشد فکری و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد؛    برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت؛ غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود. برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت؛> - و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند. در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی میتواند باشد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٩ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

روز یا شب تولد آدم از جمله روزها یا شب هاییست که تو در انتخابش هیچ سهمی نداری.

از جمله روزها یا شب هایست که هنگام آمدن هیچ کس نظر تو را راجع به آن نمی پرسد.

از جمله روزها یا شب هایست که مطمینن هیچ وقت از یاد ادم نمیرود.

امروز هم همان روز برای من بود.

روزی که من در انتخابش هیچ سهمی نداشتم.

روزی که هیچ کس راجع به آن ، نظر من را نپرسید.

من امروز ، روز تولدم را فراموش کرده بودم.

من امروز  یکسال بزرگ تر شدم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

پدرم تنها کسی ست که باعث می شود بدون شک بفهمم فرشته ها هم می توانند مرد باشند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٥ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

من زندگی را ساده تجربه کردم

در این چند روز از زندگی تهی شدم. انگار کسی با یک سرنگ غول‌آسا تمام شوق زندگی را از وجودم بیرون کشید. خودم را شبیه دانه‌ی شنی در آستانه‌ی فرو‌ریختن در ساعت شنی احساس می‌کردم. بدنم به قدری کرخت شده بود که به سختی حسش می‌کردم. تنها رنگی که می‌دیدم خاکستری توصیف رنگ شهر دود بود. آسمان، سقف خانه‌های اطراف، شهری که زیر پایم قرار گرفته بود همه خاکستری‌ بودند. نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم هوای غلیظ را قورت بدهم. جایی در گلویم سوخت. توجهی به آن نکردم. سوزشی در چشم‌هایم حس کردم. با پشت دست مالیدم‌شان.
دوباره به اطراف نگاه کردم. این تصویر آشنا بود. مرا یاد قبرستان‌هایی می‌انداخت که در بچگی همیشه از آن تو را من را می‌ترساندند. ماشین‌ها و انسان‌های در حال حرکت در خیابان‌ها و کوچه‌ها برایم تصویر حشرات ریز و درشتی را تداعی می‌کردند که همیشه در قبرستان‌ها اطراف قبرها می‌پلکیدند.

سرم گیج ‌رفت. خاکستری مقابل چشمانم به سیاهی ‌زد. احساس ضعف کردم. سعی کردم دستم را به جایی بند کنم تا تعادلم را حفظ کنم. تنها در کسری از ثانیه وارد دالان عمیقی ‌شدم که در آن زمان جنسی دیگر داشت و بعد تصاویر با سرعت بی‌سابقه‌ای از مقابل چشمانم عبور می‌کردند، آنقدر سریع که تشخیص‌شان برایم غیرممکن می‌شد.درست زمانی که در حال کشف دنیای تازه بودم با صدای اطرافیان از عمق دالان بیرون کشیده شدم. حس می‌کردم سال‌ها در این دنیا نبوده‌ام و از بازگشتم به آن حس خوبی نداشتم.
به‌خصوص زمانی که اطرافیانم آن تجربه‌ی بدیع را تنها افت فشار خواندند. وقتی صدای مهربان و نگران مادرم را شنیدم از آن دالان عمیق بیرون کشیده شدم. چشمانم را که باز کردم
آسمان آبی مقابل نگاهم بود. آسمان مملوء بود از ابرهای رقیقی که چون پرده‌ی حریر خورشید را محو کرده بودند. لحظه‌ای بعد بخشی از خورشید از پشت ابرها ظاهر شد. انگار می‌خواست اصالتش را به رخم بکشد. تیزی پرتوهایش به طرز خوشایندی چشمم را زد.
دستم را مقابل صورتم سایه‌بان کردم. باد خنکی سمت چپ صورتم را نوازش داد. برخورد خنک و خیس قطرات باران با صورتم احساس رضایتم را تکمیل کرد. بوی مطبوع خاک آرامش مدهوش‌کننده‌ای به روحم بخشید. با تمام توانی که در تنم باقی مانده بود سعی کردم عمیق‌ترین نفس زندگی‌ام را بکشم. ششهایم را از هوای تازه و خنک پر کردم.
همه چیز مقابل چشمانم سفید شد.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

 

 

امروز دیدن این عکس تکانم داد،واقعا تکان دهنده بود.انگار یک تاریخ و دوره به تجسم تمام رسیده اند در کنار هم.دو نسلی که که در دو دوره مجزا، با معیار مجزا کننده ای فعالیت خودشان در زمینه موسیقی را آغاز کردند؛هردو برخاسته از خانواده هایی سنتی و مذهبی؛و هردو از شهری به نام مشهد.اما تفاوت را ببینید!من نمی گویم،عکس خود گویاست.

محمدرضا شجریان در زمانه ای به وادی موسیقی وارد شد که امثال "پیرنیا" و "ابتهاج" مسئول بخش موسیقی رادیو بودند.برنامه "گل ها" بزرگترین و زبده ترین استادان موسیقی سنتی ایران را برای اجرای زنده دعوت می کرد و علیرغم میل به مدرنیزاسیون پهلوی دوم، هرساله بخش ویژه ای در "جشن هنر شیراز" به موسیقی سنتی ایرانی اختصاص داده می شد.دانشکده موسیقی دانشگاه تهران عرصه را برای فعالیت "علیزاده" و "لطفی" و "مشکاتیان" و دیگرانی آماده می ساخت تا نخستین آلبوم های شجریان ساخته شوند و او قدر بیند و بر صدر بنشیند؛و هنرمندی که بر صدر بنشیند دیگر اگر زبان به انتقاد از "سیستم" هم دراز کند کسی یارای خاموش کردنش را ندارد (که نداشته اند تا به امروز) اما قصه آن مشهدی دیگر قصه ایست "پر آب چشم".از نسل دهه پنجاه است که از وقتی چشم باز می کند صداهای رسمیش "گلریز" است و "آهنگران" و "کویتی پور".صداهای غیر رسمی اش هم "شجریان" است و"شهرام ناظری" که چه دورند و دست نایافتنی.تلویزیون ملی اش "عار" دارد از نمایش "آلات نا مشروع غنا" و اگر خواستی در نوارهای کاست "موسیقی غیر مجاز غربی" یا "لس آنجلسی" گوش کنی (مخصوصا اگر خانواده ات هم مذهبی و انقلابی باشند) که دیگر روزگارت سیاه است.به دانشگاه هم که پایش رسید،هنوز جاگیر نشده اخراج شد.خودش ماند و سه تارش و یک جیب خالی و اعتیاد.ولی فهمید که مسیر موسیقی این نسل نه از "استودیو های مجاز صدا و سیما" می گذرد و نه از "استودیو های مجوز دار"ی که از ارشاد "مجوز" می گرفتند برای انتشار آثار.موسیقی اش زیر زمینی شد و وقتی هم درآمد و گل کرد پولی عایدش نشد.کشید و کشید تا به راه حل آخر همه هم نسل هایش رسید:مهاجرت. "عباس میلانی" هم بعد تر از آن طرف دنیا به جانش رسید و تن معتاد کم رمقش را دعوت کرد که بیاید برای تیمار. این داستان کاملا واقعی دو نسل است که در دو سیستم پرورش یافتند.یکی قدر دید و بر صدر نشست و دیگری هنوز شروع نکرده تکفیر شد و تبعید.من اگر این دو تن را نمی شناختم می گفتم "محسن نامجو" پیرتر از "محمد رضا شجریان" است.تن تکیده نامجو تجسم نسل ماست...و این یک داستان کاملا واقعی است.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱۱ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

دیشب تولد 21 سالگیش را جشن گرفتیم .
فقط من بودمو مامان و بابا و مهدی . دور یک میز . یک شام شیک به دعوت خودش . توی
رستوران. چقدر زود بزرگ شد . بزرگ شدنش را حس نکردم .

کوهی از مهربونی و پاکی و سادگیه .

بی نهایت دوستش دارم و بهترین روزها رو با موفقیت های بی کران براش ارزو دارم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت .باید به خودت استراحت بدهی ، دراز بکشی ، دست هایت را زیر سرت بگذاری ، به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشتی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

حسین پناهی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

بوی نم زده روی چمن‌ها تا ته مغزت می رسد . چه لذت ساده ایست . این روزها همه از هوای خوب تهران می‌گویند . چند روزیست که حسابی باران می بارد . زیر باران راه رفتن را دوست دارم اما از خیس شدن شدید لباس هایم بیزارم . دقیقا حس گنجشک زیر باران مانده  به آدم دست می دهد. دیروز هم آنقدر بارید و بارید که همه جا را سیل گرفت البته نه از باب شهرسازی غیر اصولی ، تقصیر مهندسین متخصص ما چیست که با وجود بکارگیری کلیه ی اصول و دانششان باران زیاده از حد بارید.گاهی پیش می آید خیلی مهم نیست . از نیایش که من شاهدش بودم تا اخبار واصله تقریبا همه ی خطوط بزرگراهی قفل شده بودند .البته این هم مهم نیست چون وقت مردم زیاد است و ماندن در ترافیک هم عادت . اما آنچه که مهم بود مزیت چنین بارش های بی سابقه ایست که مساوی بود با  تعطیل شدن کلاس ها که ما هم از آن بی نصیب نماندیم .

حالم خوب است .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

آری هنوز هم عشقهای ناب و یکرنگ  هست!

آری هنوز هم هستند کسانی که مفهوم دوست داشتن را درک کرده اند

کسانی که عشقشان پاک است و هوس نیست

آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! کمیاب اند ! پاک اند !

هنوز آدم هایی از جنس فرشته پیدا می شود ٬هستند !

نادرند ! کمیاب اند !

اما هستند...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin