نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

یا مقلب القلوب و الابصار

 یا مدبر اللیل و النهار

 یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الا احسن الحال

 

 

 

بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد

بهار ۱۳۸۹ مبارک

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

 

چه کسی تخم مرغ ها را رنگ خواهد کرد؟

 

 انواع تزیینات تخم مرغ مخصوص سفره هفت سین عید نوروز

 

کم کم داریم به آغاز سال نو نزدیک می شویم .

این روزها را هم دوست دارم هم ندارم. دوستشان دارم چون ، پر از مرور خاطرات کودکیم میشوم .

از وقتی که یادم می آید رنگ کردن تخم مرغ های سفره ی هفت سین کار من بود. با این کار  به نهایت آسمان زیبای کودکی می رسیدم...... چه با دقت می نشستم نقش آسمان و سبزه و گل وخورشید و دریا و ستاره های اسمان را را بر صفحه سفید و تقریبن دایره شکل تخم مرغ ها میکشیدم.  انگار قرار بود من تمام زیبایی های دنیا را با همان دستان کوچک و کودکانه ام خلاصه وار بر روی همان چند تخم مرغ ساده و شکستنی حک کنم. کنار تنگ ماهی قرمز کوچکی که همیشه هنگام خرید خودم انتخابش می کردم  می نشستم تا از تنهایی حس غریبی نکند. با چه دقتی سعی می کردم روبان قرمز سبزه های نیم قد شده را را به دورشان بپیچم تا احساس خفگی نکنند ...

بی صبرانه منتظر تحویل شدن سال و گرفتن اسکناس های تا نخورده ی عیدی یکی پس از دیگری می نشستم  اولین بوسه از بابا دوم لبخند و ارزوهای خوب از مامان سوم آرزوی اخرعاقبتی از بابا بزرگ چهارم چشم حسود بترکه ی مامان بزرگ و و و...........

یه عقب گرد صاعقه وار به کودکیم میزنم می بینم که در هجوم دغدغه های کودکیم واقعن هیچ دغدغه ای نداشتم... چه زود بزرگ شدم

 در زندگیِ بی امان این روزها داشتن و مرور این دست از خاطره های کمی خاک گرفته ی کنج ذهن هم نعمتیه برای یک نیشخندی هر چند کوچک و کوتاه ....

 

اما این روزها را دوست ندارم چون  به این فکر میکنم که امسال  قرار است چند سفره ی هفت سین پهن نشود. به دور چند سبزه به جای روبان قرمز قرار است روبان سیاه بسته شود.؟ چند تخم مرغ سفید باید چشم به راه دستان همان کودکانی بمانند که سال ها ی سال در کمال سادگی رنگشان می کردند .

 تخم مرغ های امسال دیگر آسمان ندارند . خورشید و گل و ستاره هم ندارند ..... سهراب  ، ندا ، محمد ، میثم، ترانه، محسن، امیر ، ناصر و.................

 امسال چند پدرعزا دار و  دل شکسته ای که غمشان زاییده حوادث خرداد 1388 است باید عیدیِ لای قرآن گذاشته کودکانشان را  با  اشک شستشو داده و در جایش باقی بگذارند و تا سالهای سال این کار را ادامه دهند . به شمارش کدامین عدد مادران دل پژمرده باید بازهم در مقابل دادگاه سرنوشت سکوت کنند . لبخندشان را نثار کدام چشمان مشتاق کنند...

چه دل هایی این روزها حال و حوصله  پذیرایی از بهار را ندارند .

 

خواندن این شعر هم خالی از لطف نیست. حرف تازه ای نیست درد هر ساله ی دل های کوچک کودکان سرزمین من و توست.....

 

 

سفره نچیده بود. پدر سکه ای نداشت

مادر به جاش سکسکه های تو را گذاشت

 

 

هی مثل سیر و سرکه دلش جوش می زند

مادر دوباره وسمه به ابروش می زند

 

 

سارا سماق می مکد و... باز بی جواب...

" پس کار تازه؟!!... " می ترکد مثل یک حباب

 

 

هی گریه پشت گریه ، هوا ابر می شود.

خانه به تنگی قفس و قبر می شود

 

 

" آدم نمی شوی ؟!! که به دست تو سیب داد؟! "

{دزدیده ام؟! نه! جان تو آقا حبیب داد.}

 

 

از آب برق خانه فقط قبض می رسید.

از سهم زندگی دو قلم نبض می رسید.

 

 

گندم نداشت مزرعه ، سبزه نکاشتیم

از آسمان ستاره گرفتم ، گذاشتیم

 

 

اسفند دود می کنم و بعدِ قیل و قال

رویش سیاه تر شده از صورت زغال

 

 

ما سوختیم و دود به چَشم شما نرفت

آفت زدیم و بید به پشم شما نرفت

 

 

 

.

 

 .

 

.

 

باران گرفته است ؛ بهاری که دیر شد

 

قلبی که باز پیش زمستان اسیر شد.

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٢ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 با یک وبگردی کوتاه دیده می‌شود که اینجا و آنجا و در همه جای جهان گردهمایی‌های سخنرانی و جشن و شادی برپاست. 8 مارس فرارسیده است، روز جهانی زن  روزی که معنایش را برای اولین بار 6سال پیش با ورود به دانشگاه آموختم.......... از همان اتاق کوچک آبی رنگ طبقۀ هم کف دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران..... هر سال در چنین روزی با یارای دبستانی ( هم دانشکد ه  ای هایم ) در جنب و جوش و تکاپو بودیم . همایش می گذاشتیم بیانیه صادر می کردیم و و و .............

 دلم میخواست که امسال  روز جهانی زن به یاد همان روزهای شیرین و سرکش چیزهای قشنگ درباره زنان و از لحظه های زیبا و لطیف وپرمهر زنانگی بنویسم.امّا امّا....... به قول باران  یک دور باطل زدم به خودم ،  با خودم ، در خودم ، در زنان جامعه ام دیگر برایم ملموس نبودند. دیگر هویت زنان جامعه ام را نمی شناختم برایم غریب شده اند  دیگر نمی دانم  چه می خواهم چه می خواهند چه می خواهیم. به فکر خود باشیم یا به فکر هم باشیم معنای کدام درستتر است. خدایا ما را چه شده چه بر سر ما رفته است .  در چنین روزی که قلم های بسیاری از زنان در گوشه و کنار جهان بر صفحات کاغذ به شادی و امید برقص در می آیند قلم من تب کرده است نای ایستادن و نوشتن را ندارد. چون شرمنده زنان آزاده و اندیشمند سرزمین خود است که در چنین روزی در بند هستند.  و چه غریب و تنهایند این آزاد اندیشان اقلیت در این دیار مملو از  فراموشی  (شیوا،‌عاطفه، بهاره، شبنم، تارا،......... و ده ها اسم شناخته و نشناخته دیگر)

دلم برای زنان دربند سرزمینم تنگ و شکسته است. روشنفکر زنانی که با وجود بیشترین محدودیت ها باز هم شجاعانه افکارشان را فریاد زدند چون نمی خواستند اندیشه شان در اندیشه دانشان بپوسد .  شجاعانه گام برداشتند و با حضوری  مضاعف در جهت  تحقق آزادی و برابری و انصاف و عدالت پیش رفتند .... ولی این انصاف نیست  زنان سرزمین من به جرم اینکه زنان تعریف شده و مورد نظر بعضی سلایق نبودند محصور و محبوس شوند...........

 

 دلم میخواست چند بیتی از سروده های خودم را برای این روز در صفحه ام بگذارم که دریغ از کلمه ای که از این ذهن تهی بتراود...

به یاد شعر فروغ افتادم به نام  «خواهر»  که در این شعر او از دردهایی نوشت که هنوز هم درد است برای زن‌های سرزمینم.

خیز از جا، پی آزادی خویش                    خواهر من ز چه رو خاموشی

خیز از جا که باید زین پس                      خون مردان ستمگر نوشی

کن طلب حق خو ای خواهر من                 از کسانی که ضعیفت خوانند

از کسانی که به صد حیله و فن                  گوشۀ خانه ترا بنشانند

تا به کی در حرم شهوت مرد                    مایۀ عشرت و لّذت بودن

تا به کی همچو کنیزی بدبخت                   سر مغرور به پایش سودن

باید این ناله خشم آلودت                          بی گمان نعره و فریاد شود

باید این بند گران پاره کنی                       تاترا زندگی آزاد شود

خیز از جای و بکن ریشه ظلم                  راحتی بخش دل پر خون را

جهد کن جهد کن که تامین کنی                 بهر آزادی خود قانون را

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

بعد از 2 روز زندگی در طبیعتی پر برف برگشتم. غنیمتی بود برای بازگرداندن انرژی تحلیل رفته این روزها و ماههایی که برایم گذشت .... دسترسی به یک جو اینترنتم نداشتم..... بی خبری مطلق....

تازه به اینترنت رسیدم. مثل بی‌هوایی که به اکسیژن وصلش کنند...

از تک تک دوستان خوبی که هیچگاه ندیده مشان  بابت کامنت های پر محبتشان که بسیاری از آنها بصورت خصوصی ذکر شده بود نیز بی نهایت سپاس گذارم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٥ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

 

 

 

چند روز پیش این شعرو برای یکی از دوستانم در جهت توجیه و عذر خواهی از یک اشتباه فاحش ایمیل کردم. به یکباره به ذهنم رسید ..........واقعن این روزها وقتی کوهی از فکر و اضطراب سرت خراب بشه بهتر از این نمی شه. ولی با تمام این حرفا باید پیش برویم بخاطر آن چیزهای که می خواهیم . امید امید و باز هم امید.................. حتی اگر شادی بعضی روزها  قسمت ما نباشه

 

در این شب های نا آشنای  قیچی خورده ی ، بی هیا هو
میخواهم چون فروغ
از دل شب بگذرم
به سمت امید پارو بزنم

 

می خواهم
بسرایم و بخوانم با نیما

تا شقایق هست زندگی باید کرد*

می خواهم
با چنگ خیال
بنوازم‌ در گذرگاه های تاریک و افسرده
پرده هزاران امید را
اما...


 
این شب ها
در کنج سکوت
در حسرتِ شعر دوباره ای
 
شعرهای ننوشته دفتر کوچک من
دربند دیوارهای بلند افکار ناموزون شده اند

 

 * قابل توجه دوستانی که نتوانسته بودند با این بیت ارتباط برقرار کنند  این مصرع متعلق به سهراب سپهری است . و اینکه در مصرع قبل از نیما نام برده ام به خاطر یک احساس درونی بودهاست  نه اینکه جسارتن بخواهم  ان را منتسب به نیما کنم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٢ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

 

با قلم می گویم
ای همزاد ٬ای همراه
ای هم سرنوشت ٬
هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت ٬
شعرهایم رانوشتی ؟
دست خوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت.

 دکتر علی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۸ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

تلخ و شیرین پی در پی یکدیگرند

  و باید باور کرد که تقدیر همان است که خدا میخواهد

  لحظه ای درعمق دره ی غم

  لحظه ای دیگر در اوج قله ی شادی

  شاید در دره ی غم ها بیشتر بوده ایم تا در اوج قله ی شادی

  اما قله های شادی  اجر صبری ست

  که در عمق دره ی غم ها داشته ایم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٥ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

دلم درحصار ناآرامیهای شهر خاموشیها غریب مانده است

دستانی کو تا قفس بگشاید

و رها کند این جان خسته از سیاهی را؟

سکوت فریادی مانده در گلو است

که فقط تارهای وجودیم را در بند کشیده است

هر چند که گاهی همین سکوت

رساتر از هر فریادی می شود برای گوش های گران

دستانم خالی است

نگاهم سرد و بی روح

و دل در تمنای رسیدن به اوج نگاهی که

از فراسوی آسمانها مرا بیصبرانه می نگرد

و تفاوت در همین نوع نگاه است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin