نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

بهار آمد که تا گل باز گردد / سرود زندگی آغاز گردد

بهار آمد که دل آرام گیرد / ز درد و غصه ها فرجام گیرد

بهار 1390 مبارک .

پ.ن

 

سفره نچیده بود. پدر سکه ای نداشت

مادر به جاش سکسکه های تو را گذاشت

 

هی مثل سیر و سرکه دلش جوش می زند

مادر دوباره وسمه به ابروش می زند

 

سارا سماق می مکد و... باز بی جواب...

" پس کار تازه؟!!... " می ترکد مثل یک حباب

 

هی گریه پشت گریه ، هوا ابر می شود.

خانه به تنگی قفس و قبر می شود

 

" آدم نمی شوی ؟!! که به دست تو سیب داد؟! "

{دزدیده ام؟! نه! جان تو آقا حبیب داد.}

 

از آب برق خانه فقط قبض می رسید.

از سهم زندگی دو قلم نبض می رسید.

 

گندم نداشت مزرعه ، سبزه نکاشتیم

از آسمان ستاره گرفتم ، گذاشتیم 

 

اسفند دود می کنم و بعدِ قیل و قال

رویش سیاه تر شده از صورت زغال 

 

ما سوختیم و دود به چَشم شما نرفت

آفت زدیم و بید به پشم شما نرفت

 

 

.

 .

.

 

باران گرفته است ؛ بهاری که دیر شد

قلبی که باز پیش زمستان اسیر شد

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

«خونه تکونی»

روزهای نزدیک عید رو هم دوست دارم هم ندارم مخصوصن بخش خونه تکونیشو.

 دوستش دارم چون بهترین موقعیته که بعد از یکسال یک دل سیر 4تایی (ما + بابا به جز مامان که فقط از دست ما حرص می خوره )  برای تمیز کردن خونه کلی مسخره بازی در بیاریمو از ته دل بخندیم .

هر سال دم عید موقع خونه تکونی یادمون می افته که چرا خونمون کمی بزرگه یا این همه پنجره و دیوار داره برای تمیز کردن طفلی مامان که کل سال مجبوره خونه رو از بالا تا پایین مرتب و تمیز نگه داره و هیچ وقتم هیچی نمی گه ... البته همین یه قلم کافیه که جلوی از زیر کار در رفتن بابا و پسرهارو بگیره. هرچند در نهایت بابا با استفاده از زور همایونی گاهی از زیر کاراش در میره و ما مجبوریم کاراشو تموم کنیم و خودش به کار سنگین نظارت می پردازه.

پ.ن

بالاخره بعد از 5روز و 4 شب کار مداوم خونه تکونی خونه ی ما تموم شد

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کن

این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟

 

دکترعلی شریعتی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

« گریز »

از هم گریختیم

وان نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم

جان من وتو تشنه پیوند مهر بود

دردا که جان تشنه خود را گداختیم

بس دردناک بود جدایی میان ما

از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم

دیدار ماکه آن همه شوق وامید داشت

اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت

وان عشق نازنین که میان من و تو بود

دردا که چون جوانی ما پایمال گشت

با آنهمه نیاز که من داشتم به تو

پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود

من بارها به سوی تو باز آمدم ولی

هربار دیر بود......

اینک من وتواییم دو تنهای بی نصیب

هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش

سرگشته در کشاکش طوفان روزگار

گم کرده همچو آدم وحوا بهشت خویش......

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

به ترک های دیوار که ریز میشوم ...

تازه میفهمم ،

گاهی احساس تنهایی کردن ،

عجیب معنی میدهد ...!

:

دیوار هم که باشی ...

ترک بر میداری وقتی و تهی می شود...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

امشب قلمم خسته از دلتنگی های من

توان نوشتن نداشت...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو،همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند

باتو،آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند

باتو،کوه ها حامیان وفادارخاندان من اند

باتو،زمین گهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند

ابر،حریری است که برگهواره ی من کشیده اند

وطناب گهواره ام را مادرم،که در پس این کوه هاهمسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،دریا با من مهربا

نی می کند

باتو، سپیده ی هرصبح بر گونه ام بوسه می زند

باتو،نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند

باتو،من با بهار می رویم

باتو،من در عطر یاس ها پخش می شوم

باتو،من درشیره ی هر نبات میجوشم

باتو،من در هر شکوفه می شکفم

باتو،من درمن طلوع لبخند میزنم،درهر تندر فریاد شوق میکشم،درحلقوم مرغان عاشق می خوانم در غلغل

چشمه ها می خندم،درنای جویباران زمزمه می کنم

باتو،من در روح طبیعت پنهانم

باتو،من بودن را،زندگی را،شوق را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی را می نوشم

باتو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،

غرقه ی فریاد و خروش وجمعیتم،درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند وگلها کودکان من اند و اندام

هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند وبوی باران،بوی پونه،بوی خاک،شاخه

ها ی شسته، باران خورده،پاک،همه خوش ترین یادهای من،شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو،من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم

بی تو،رنگهای این سرزمین مرا می آزارند

بی تو،آهوان این صحرا گرگان هار من اند

بی تو،کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند

بی تو،زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر،کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند

وطناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

بی تو،دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد

بی تو،پرندگان این سرزمین،سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو،سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است

بی تو،نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند

بی تو،من با بهار می میرم

بی تو،من در عطر یاس ها می گریم

بی تو،من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می

کنم.

بی تو،من با هر برگ پائیزی می افتم.بی تو،من در چنگ طبیعت تنها می خشکم

بی تو،من زندگی را،شوق را،بودن را،عشق را،زیبایی را،مهربانی پاک خداوندی رااز یاد می برم

بی تو،من در خلوت این صحرا،درغربت این سرزمین،درسکوت این آسمان،درتنهایی این بی کسی،نگهبان

سکوتم،حاجب درگه نومیدی،راهب معبد خاموشی،سالک راه فراموشی ها،باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی،شبح هر صخره،ابلیسی،دیوی،غولی،گنگ وپرکینه فروخفته،کمین کرده مرا بر

سر راه،باران زمزمه ی گریه در دل من،

بوی پونه،پیک و پیغامی نه برای دل من،بوی خاک،تکرار دعوتی برای خفتن من،

شاخه های غبار گرفته،باد خزانی خورده،پوک،همه تلخ ترین یادهای من،تلخ ترین یادگارهای من اند.


« دکتر علی شریعتی »

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

غذا یعنی قورمه سبزی مامان

در تمام دوران زندگیم بابا رو یک جور خاص و توصیف ناشدنی دوست داشتم و دارم . در طول این دوهفته با اینکه هر روز تلفنی یا اینترنتی با او صحبت می کردم و می دیدمش ولی به اندازه ی دو سال ندیدن ، دلم برایش تنگ شده بود. ساعت نزدیک 4 صبح بود که هواپیما به زمین نشست. بیشتر از 24 ساعت بود که بخاطر تفاوت ساعتی و زمانی نخوابیده بود و حسابی بی خوابو خسته بود ولی با وجود تمام خستگی ها مثل همیشه پر انرژی و خندان از دور دستانش را  به سمت ما تکان داد. بسویش دویدم و حسابی بوسه بارانم کرد و بوسه بارانش کردم ( البته با دیدین من انرژیش مضاعف گشت) . در مسیر فرودگاه تا خانه در ماشین عقب کنار من نشست و بغلم کرد انگار می دانست که چقدر دلم برای نبودنش تنگ شده است. به خانه که رسیدیم مامان  بیدار و چشم انتظار منتظر ما نشسته  بود .

وقتی که بابا پله ها را یکی یکی بالا می امد انگار بغض مامان هم تنگ تر و تنگ تر میشد. قبل از اینکه  کمترین حرفی میان آنها رد و بدل بشود در یک لحظه کوتاه که شاید کمتر از نیم صدم ثانیه بود نگاهشان بهم گره خورد. در آن لحظه ی کوتاه هزاران حرف و جمله ی گفته و ناگفته عاشقانه  را نثار یکدیگر کردند.

 با اینکه اشک تویِ  چشمهایِ مامان حلقه زده بود  اما اجازه جاری شدن بروی گونه هایش را نداشتند. مثل همیشه کیف دستی بابا رو گرفت و بهش خوش آمد گفت. بابا هم با اون صدایی که کمی لرزید گفت دلم حسابی براتون تنگ شده بود.

همیشه در سفرهای برون مرزی مامان همراه بابا بود اما اینبار بخاطر مشغله کاری ،  بابا مجبور شد این سفر علمی- سیاحتی را تنها برود و مامان می دانست با اینکه بابا همیشه مسافرت را دوست دارد ولی تنها سفر کردن چقدر برایش دشوار و خسته کننده است.

بابا خیلی خسته بود...... نمازش را خواند اما  قبل از انکه برود و  بخوابد با ان چشمهای خسته و خواب آلود که معلوم بود به زور باز نگه شان داشته است رو  به مامان کرد و گفت تو رو به  خدا برای ناهار برنج و قورمه سبزی درست کن که 2هفته است انگار غذا نخورده ام.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

روح جوانم

 

 

با عشــق در آمیــخت نــفس های نـهانم

دندان زده شد سیب پلاسیدۀ جانم

           

چون پنجره چشمی به تماشای جهان

ایـــن کـــالبد مــــنجمد بـــی هیجانم

 

خون صاعقه زد صاعقه چشمان مرا سوخت

افــــتاد ســــپیدار نگـــاه نگــــرانــــم

 

چشـــمان تــــما شازده ام تـــا دل خـــــون بست

از هـــیمنۀ عشـــق فروریخت زبـــانم

 

شد صــورت من زود تر از بیشۀ خـــورشید

بیدارشد از خــواب گران روح جوانم

 

پ.ن

شاعر این شعر  نمیدونم کیه ولی به دل من خیلی نشست

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

آزاد می نویسم جرم بدی نیست!!

 آزاد می نویسم جرم کمی نیست ...آزاد می نویسم جرم بدی نیست!!!

 هنوز اخمت  تیزست ؟؟!!

 خنده ام را زخم می کنی..  با خند ه ای ماسیده ادامه می دهم که خیال نکنی ترسیده ام شبم فردا نشود به درک شمعم روشن ست ..

خوابم نمی برد بیدار باشی همیشگی ام

لالایی می خوانم تا با حسرتم  برای کودکم فانوس بسازم ارام بخوابد و من به کابوس هایش بتازم تا مثل من باچشمهایی مات و صورتی معصوم و محروم  دریدگی را با نگاهی درد کشیده به نظاره ننشیند!

محرومیت فقیرانه ام گوارایت نمی شود از من برد ه ای اشوبگر ساخته ای نگاه کن رقص

انگشت هایم ازکاغذم تا ماه بالا می رود...............

پ.ن.

 به یاد «لیلا»

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٧ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin