نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

 

 

 

این روزها در بین زمان در میان ثانیه ها در هروله ام گاهی تند میشوم گاهی کند .... فکر و احساسم کمی برایم غریب شده اند ازشان دور افتاده ام . انگار همه چیز منکوب شده است . بروی لبان هیج کس جا پای لبخند را نمیبینم حادثه ها همه تلخ شدند و ترانه ها همه دلگیر .

بسراغ سایه رفتم بدنبال مرهمی برای استحاله شدن در خود، درون خود بودم

خواندن اشعارش بدجوری بهم چسبید

هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
 ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
 گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
 دانی که رسیدن هنر گام زمان است
 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
 دریا شود آن رود که پیوسته روان است
 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
 بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
 این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
 بازیچه ی ایام دل آدمیان است
 دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
 این دشت که پامال سواران خزان است
 روزی که بجنبد نفس باد بهاری
 بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
 ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
 دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
 از داد و داد آن همه گفتند و نکردند
 یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
 این صبر که من می کنم افشردن جان است
 از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

سایه ( هوشنگ ابتهاج )

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٤ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

انگشتر آرزو

ساعت داشت کم کم  به 1 نزدیک می شد. هنوز زیر بار احساس سنگین شرمندگی و عذاب وجدانِ پس از تلفن استادم غوطه ور بودم و خود خوری میکردم *که بابا زنگ زد. خبری نسبتن خوب داد.

 باید تا ساعت 3 خودمونو می رسوندیم . رفتم دنبال مامان تا مجبور نشه این همه راهو برگرده خونه. بالاخره ساعت 40/2 دقیقه روبروی بیمارستان جم  با وجود تعداد زیاد ماشین ها جای پارک پیدا کردیم طبقه سوم بود از پله ها یکی بعد از دیگری یک نفس بالا رفتم.

 یک دفعه حالش بد شده بود .3روز تحت مراقبت های ویژه بود تا بالاخره  شب قبل برده بودنش داخل بخش و اجازه ی ملاقاتشو داده بودن.

این بار زیر فشار و اثرات مخرب داروها  کم آورده بود مثل یه گل پلاسیده و پژمرده به نظر می رسید انگار خون درون رگ هاش توان حرکتشان نبود که بخواهند کمی از سفیدی چهره او بکاهند ...بی رمق و آرام خوابیده بود. آنقدر خسته و ناتوان بود که حتی قدرت تنها نفس کشیدن رو هم نداشت...

به رگهای دستانش که از شدت لاغری  بیرون زده بود ، به صورتش که از شدت درد و ناراحتی فرو رفته بود ، و چروکِ افتاده ی پشت پلکانش دقیق شده بودم . در میان این همه از دست رفته ها  بازهم روی لبانش لبخند همیشگیش را پیدا کردم هرچند کم و ناپیدا بود ولی بود.او میخندید انگار که باید بخندد....

 بغض لعنتی نترکیده ام ، توی گلو گیر کرده بود گلویم درد میگیرد. میسوزد. دلم میخواست مادرجون بیدار بشه،  بغلش کنم محکم و مثل همون دوران بچه گیم بگذارد روی پاهاش زار زار گریه کنم گریه از نوع بلند  و وحشی ،اونم با دستای همیشه گرمش موهامو نوازش کنه و اشکامو پاک کنه و جاشونو ببوسه..

عمرن کسی حال چند لحظه پیشم را بفهمد. در صبر و سکوتی تلخ که تمام فضای اتاق را احاطه کرده بود تمام خاطراتش به یک باره از ذهن خسته ام گذشت خاطرات تمامروزها تا 24 سالگیم، لحظه هایی که با او گذشت . به یاد انگشتری افتادم که روز تولدم به من هدیه داده بود ، یه انگشتر تاج نشان که وسط آن را  یک سنگ قهوه ای رنگ داشت و کمی برام بزرگ بود. در افکار و پریشانی هایم  دور میزدم  که پرستار آمد و محترمانه زمان تمام شدن ملاقات رو اعلام کرد. انگار زمان برای تمام شدن با نگاه های ما مسابقه گذاشته بود.

 موقعی که داشتیم برمی گشتیم همه بی حوصله بودند اما من برای رسیدن به خونه کم طاقت بودم....(در این مواقع  هم  انگار هرچی چراغ قرمز و ترافیک و تصادف در خیابان های تهران هست باید سر راه تو قرار بگیرند)  . بالاخره رسیدیم. نفهمیدم چه جوری رسیدم به اتاقم. اتاقم رو زیرو کردم همه جا رو بهم ریختم تا بالاخره میون کلی خنزل پنزل پیداش کردم.  هنوزم برام بزرگه تو انگشتم کمی لق  می زنه ( هنوز یادم هست که با اون دستای خسته و چروک افتاده و مهربونش انگشترو کرد توی دستم، تولدمو تبریک گفت صورت و دستامو بوسید آرزوی هزار ساله شدنو برام کرد بعد آروم تو گوشم گفت که مهسا یادت باشه این سحرآمیزه و 3تا آرزوتو بر آورده میکنه پس آرزوهاتو هدر نده منم خنده ای شیطنت آمیز کردم و تو گوشش گفتم بیشتر راه نداره.....!!! )

وقتی انگشترمو پیدا کردم می خواستم با تمام وجود بچه بشم، بچه شدم تا  گول بخورم شاید انگشتر سحر آمیز مادرجون کار کنه و آرزوی منو برای خوب شدنش برآورده کنه . انگشترو دستم کردم و آرزوی خوب شدنشو مثل تمام روزهایی که سالم و سرحال بود کردم  و تا وقتی که بهتر نشده قصد دارم تو دستم بزارم باقی بمونه و به آرزوم ادامه بدم....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

   

مقصد کلمات....

امشب بی نهایت خسته بودم سه‌ربعی روی تخت دراز کشیدم ، خوابم نبرد. به مرور بعدظهری که چند ساعتی از اون رو با یکی از دوستان دوران دبیرستانم سپری کردم ( یکی از درک ‌ناشده‌ترین‌ و متفاوت‌ترین انسان‌‌هایی  که می‌شناسم) پرداختم. بی‌اختیار هوس نوشتن کردم. هوس ِنوشتن در « نور ماه  ».  آرام و بی صدا زیر پتو کامپیوترمو روشن کردم که صدای اولیه ران شدن ویندوز بقیه رو از خواب بیدار نکنه تا حدی موفق شدم . ولی زمان وصل شدن به اینترنت چقدر خودمو گاز گرفتم و به زمین و زمان فحش دادم ( چه صدای مسخره ای مثل صدای خوکچه هندی می مونه موقعِ زایمان ) خلاصه با تمام مراقبتها و اقدامات صدا خفه کن ویژه،  مامان بیدار شد طفلی مامان  فکر کرد بخاطر سرما خوردگی  2 شب قبل که از زیر بارون موندن نصیبم شده بود خوابم نمی بره....بالاخره بعد از ارائه تعهد کتبی و شفاهی که 5 دقیقه بیشتر بیدار نمی مونم وارد خانه کوچک خودم شدم جایی که همیشه بهم حسّ خوبی میداده و می ده.  

اینبار هم خواستم بنویسم ولی نشد انگشتانم بر صفحه ی کیبورد به راه نمی افتادند. انگار همه ی  کلمه ها بوی تکرار گرفته بودند در یک دور باطل.  از بس از رنج و زندان و حبس و انفرادی و صبر نوشتم.

به یاد حرف یه دوست خیلی خیلی خوب افتادم که بهم گفته بود وبلاگم پر شده از غم نوشته ها شاید راست میگفت وبلاگ من و شاید خیلی از دوستان و یارای دبستانی من ماههاست که به گرد غم گویه ها آلوده شده است ملولم از اینکه کار و بارمان شده نوشتن دل‌مویه‌های غم بار و تکراری... این روزها نیاز به کمی فانتزی شدن دارم. به وقت و انرژی واسه خوندن و فکرکردن. نیاز به یک آوانس طولانی‌مدت دارم و جالب اینکه دل‌ام نمی‌‌یاد بدم‌اش به خودم و کلن هم که در کار نیست.

نیاز به تنبلی دارم........  اشباع شده‌ام. از جنگ برای بدیهیات. از فروخوردن خشم. از رنجی که تحمل می‌شود و تحملی که در سکوت به صبر تبدیل می‌شود. یاد می‌گیری آزادی بی‌معنایت را از خودت دریغ نکنی. و باز بیش از پیش در سکوت‌ات فرو می‌روی. تک‌تک این روزها را با امید شروع کرده‌ام اما مشکوک شده ام به اتمام آن. ضعف هست یا نیست نمی‌دانم. مهم نیست. واقعیت دارد. فقط می‌توانم چشم‌هایم را مهار بزنم و بازشان نگه دارم تا باور کنم که این دقایق، روزها، قرن‌ها، دارند واقعا می‌گذرند و من درون یک سیاه‌چال بی‌زمان گیر نیفتاده‌ام.

  سراغ ایمیلم رفتم چون 1 ساعت قبل چکش کرده بودم خالی بود....

 

آخر سر هم بدون اینکه کار مثبتی انجام بدهم( جز تحمل صدای انکروالاصوات اتصال به اینترنت آن هم در سکوت مطلق) بی اختیار یه نفس عمیق کشیدم هندس فری را توی گوشم گذاشتم  «وقتی می‌یای صدای پات از همه جاده‌ها می‌یاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میادhttp://www.4shared.com/file/97245101/72410a88/__online.html

تمنای وصال  عبدالحسین مختاباد تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه و.... خوابیدم

http://www.4shared.com/file/148135221/89ac2bf3/A_Mokhtabaad-Tamanaye_Vesal.html 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

فریاد

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من به فریاد همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد
مشت می کوبد بر در
پنجه می ساید
بر پنجره ها
محتاجم
منهموارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند
چه کسی می اید با من فریاد کند ؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٠ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

این روزا خیلی کم حوصله شدم . دیگه برای وصل شدن به اینترنت و سر زدن به وبلاگ خودم هم دنبال حوصله باید بگردم . نمی دونم چرا این روزای خسته کننده تمومی ندارن.

این روزها  به زور دارم خودمو دنبال تحقیقی که معلوم نیست کِی قراره تموم بشه می کشونم . قلمم لنگ لنگان روی صفحات سفید پاپکو راه میرن .بعضی وقتا من کلماتو هل میدم بعضی وقتا اونا منو هل میدن ...........خیلی وقتا هم دعوامون میشه و با پاره کردن و خط خطی شدن دست نوشته ها و کلی بغض و گریه تموم میشه ...

خدایا کمی حوصله میخوام...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۳ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin