نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٤ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

برای زنی به نام آزاده ......

امروز شکلم سیاسی نیست ، قلم را دست گرفته ام تا از وجود پر خشم و بی صدای تو و زنان مانند تو بنویسم که در زمانه ی خود حل شده اند و روزگار همچون خوره ای به جانشان افتاده تا محوشان کند.

انگار تاب آوردن و دم نزدن زیر این همه ویرانی که از آسمان بر سرت آوار میشود کار آسانی نیست...

پر از خشم و نفرت میشوی نسبت به زمانه ات و ادعاهای پوچ و خالی آن....

آنقدر گیج و منگ شده ای که حتی فرصت مرور خود را هم نداری ... گناهت چیست؟

انگار آفریده شده ای که در فرضیات زمانه ات آزمایش شوی .... آزمایش میشوی تا پاسخی در رد و قبول جواب های بی پاسخ باشی.....

دست آخر اگر اثبات هم شدی جایی برای نظریه شدن نداری . هیچ قانونی برایت نیست.....

 چه قدر ناموزون است نوای ساز قانون طبیعت برای جنس تو.....

نامش را تارهای غیرت گذاشتند تا مثلن حافظ زندگیت باشد و آنقدر بدورت تنیدند ، آنقدر پیچیدی و پیچاندنت تا تفکرت ، دهانت ، نگاهت و هویتت بسته شد ، فراموش شدی....

همه چیزت مصادره شد حتی اشک و احساست....

همه چیز را کم آوردی کلمه را برای حرف زدن ، صدا را برای فریاد زدن ، جرات را برای فکر کردن ، آرامش را برای زندگی کردن .... حتی هوا را برای نفس کشیدن..

کابوس های شبانه عادت خواب هایت شد...

بغض های فرو خورده و تکراری عادت دلتنگی ها و احساس های  مجهول وارانه ات شد..

وقتی ریشه هایت را در هوا سبز کرده باشند باید چنگ بزنی تا به خاک برسی ...

به هیچ کجا تکیه زده ای و ایستاده ای...

 ایستاده ای و تنهایی ها و بی پناهی هایت را می شماری ....

یادگاری زخم های خسته و نشسته بر روح جسمت را می شماری.....

با خیالت آنقدر میان انگشتانت میچرخی تا از میانشان می لغزی و بر خاک سرد و به نفرت آمیخته فرو می ریزی.

اوج خودت را گم کرده ای...

شبیه هیچ چیز و هیچ کس نیستی حتی خودت...

سکوتت طولانی و جهنمی شده از خواستن و نتوانستن...

خوارت کردند تا سرکوب شوی و خاموش....

لب هایت را دوختند تا ناگفته هایت دلت را بپوساند تا اندوهت قاتل بی رحم و کشنده ات باشد...

سرکوبت کردند و تحقیر شدی تا لبریز از پوچی شوی ...تا خالی از هویت زنانگیت شوی...

پیاله ات را با حسرت پر میکنند تا جامت همیشه تهی باشد....

میترسی از لحظه ی بعدی که با زهم مال تو نیست...

انگار بازهم غروب قاب گرفته ی کنج دلت برای تو باقی خواهد ماند...

انگار همیشه سهم تو این است که تقلا کنی و در کشمکش مجهولات امروز و دیروزت باشی

میترسی از صدای جیلینگ جیلینگ زنجیرهای سرگردانی که در سرت بهم می خورند...

میخواهی یکبار دیگر پشت سر و جلویِ رویت را خوب نگاه کنی ...

می خواهی بشماری قدم هایی را که برداشتی ؟؟؟ برنداشتی ؟؟؟ گمشان کردی...

می خواهی تصویر زندگی را برای یکبار هم که شده بهم بریزی و خودت با شاخ و برگهای سبز و گل های اقاقی به تصویرش بکشی میخواهی چشمانت را بهاری کنی و در باغ دلت نبض زندگی را به نبض بی جان روحت پیوند بزنی می خواهی سوار بر بالهای خورشید در فضای ساده ی دوست داشتن برقصی .....اماا.......

به یکباره بازهم در نفرت بیدار میشوی....

آنقدر خسته ای که حتی انگشتان خیالت حوصله ی جمع کردن رویاهایت را ندارند..

نگاهت را به سوی هیچ خیره می کنی...

تا عمق بی صدایی با سکوت همراه شده ای...

تو محکوم شدی آزاده چون فقط یک زن بودی ....

گناهت مادر بودن و عاشق نبودنت بود..  

پ.ن

بلاخره بعد از مدتی شلوغ پلوغی و رفت و آمد خودم ، اتاقم و تنهایمو پس گرفتم ... دلم لک زده بود برای نشستن یه گوشه ی دنج و کمی تنها بودن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

جان مریم چشماتو وا کن.....

امروز در دانشگاه ، مترو ، تاکسی و هر جایی که می رفتم همه از تو ، رفتنت و آوازهایت حرف میزدند. ( خدا بیامرزدش خواننده ی خوبی بود ) .

 بچه تر که بودم نمی دانستم جان مریم چشماتو وا کن را چه کسی  خوانده است. فقط حفظش کرده بودم و با حرکاتی کودکانه زیر لب گاه و بی گاه می خواندمش........... بزرگتر که شدم برای اولین بار کنسرتت را دیدم که باوقار و محکم و با کمی اخم در  پشت میکروفن ایستاده بودی و شروع به اجرا و خواندن آهنگی کردی که من در  تنهایی ها و تخیلاتم زمزمه می کردم . انگار به چهره ات نمی آمد که تو آن را خوانده باشی ولی بعدن که در صورتت دقیقتر شدم  مهربانی های نهفته در چین و چروک های  صورتت را دیدم.. تو و اهنگ هایت را شناختم و به انها انس گرفتم بخصوص سالهای اول دانشگاه که در انجمن اسلامی به یاد دوستان دربندمان برای دل خودمان آهنگ های تو را می گذاشتیم و  زیر لب زمزمه شان میکردیم...آن روزها صدایت مرهم دل های بی قرار ما بود. و در این روزهایی که همگی دارند یکساله میشوند چه شب هایی که با صدایت خوابیدیم و چه صبح هایی که  بلند بلند شب شنیده هایمان را باهم فریاد می کردیم

حالا بگذار در این روزهایی که نیستی ما جوانان دهه ی شصت تو را برای تو بخوانیم

جان مریم چشماتو وا کن.....

کاش میشد تا بودی ما برایت می خواندیم .....

جان مریم چشماتو وا کن

سری بالا کن

در اومد خورشید

........................

 کاش آنقدر می ماندی که خورشید را ببینی تا بازهم با آن صدایی که سرشار از استواری و زیبایست برایمان بخوانی.  و ما هم  بدنبال صدایت ، آوازهایت را زمزمه کنیم  

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱٠ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

آب زنید راه را بابا و مامان برگشتند

بالاخره بعد از 13 روز دوری و 7 ساعت انتظار در فرودگاه بابا و مامان را بغل کردم . یک دل سیر بوسیدمشان. از قبل کلی تمرین کرده بودم که بغض نکنم ولی انگار تمام تمرین هایم بی فایده بود . چشمانم بدنبال مامان و بابا  در آنطرف شیشه های سالن ( دربهای  خروجی  حجاج ) بی قراری میکردند و  از این طرف به ان طرف در حال گشتن بودند ....وقتی چشمانم به آنها افتاد بی توجه از هر نگاهی شروع به بالا و پایین پریدن کردم دستانم را برایشان  تکان دادم.  بابا زودتر از مامان خارج شد. همان لحظه بود که مثل دوران کودکیم پریدم در آغوشش و دستانم را  بدور گردنش حلق آویز کردم  و حاضر نبودم بعد از 13 روز دوری و ندیدنش از او کنده  شوم  او نیز مرا محکم گرفته بود و با همان صدایی که بغض نترکیده اش را پشت آن پنهان کرده بود توی گوشم گفت قول میدهم در اولین فرصت برای سفری مجدد اقدام کنم اما اینبار همه با هم می رویم.

هنگام  برگشت به خانه آنقدر بی طاقت بودم که تند تند از مامان و بابا سوال میکردم و انها نیز با وجود تمام خستگی ها و بی خوابی هایی که در این مدت داشتند بازهم با شوق و اشتیاق به سوال هایم جواب دادند و از ماجراها و احوالات ، زیارت ها و سیاحت هایشان گفتند . از بابا پرسیدم که چه حس و حالی  داشت زمانی که برای اولین بار رو به روی کعبه قرار گرفت و به زیارت آن مکان مقدس رسید....در ان لحظه  بابا فقط سکوت کرد و نگاهش را از جاده ای که به آن چشم دوخته بود برنگرداند و بار دیگر یک جمله گفت :

( قول میدهم هرچه زودتر تدارک یک سفر دیگر را اینبار با شما فراهم کنم )........

بعد از خوردن ناهار بی  طاقت شده  بودیم  که در داخل چمدان ها چه میگذرد وقتی مامان مجوز رسمی باز کردنشان را صادر فرمودند در یک لحظه چنان بر سر چمدان های باند پیچی شده فرود آمدیم  که در ظرف یک چشم بر هم زدن کلیه ی محتوایات آنها در سرتاسر هال چیده مان شد .

هرکس بدنبال سوغاتی های خودش در بین کلی وسیله مسیله در حال گشتن بود .......که تلفن های بی امان دوست و آشنا اجازه ی یک دل سیر زیرو رو کردن وسایل را نمیداد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 
کیک نارنجی

دیروز بعد از  ناهار دلم میخواست از خونه برم بیرون و بین کوچه ها و محله هایی که این چند روزه ساکنینش سعی کرده بودند با وسایل بسیار ساده زیبایش کنند و میان خنده ها و خوشحالی های فراموش شده ی هر از گاهانه شان چرخی بزنم . ساعت 7 بعداظهر پیشنهاد پیاده روی و قدم زدن در بوستان پردیسان را دادم که پیشنهادم با موافقت شدید خاله جان ( که همیشه در تلاش برای لاغری و رژیم میباشد ) و مخالفت تنبلانه ی مهدی و آراء ممتنع سایرین مواجه شد.  بعد از آماده کردن چند ساندویچ سبک برای عصرانه راهی شدیم ساعت نزدیک 8 بود که رسیدیم . شلوغیِ فاجعه انگیزی بود . حتی جای انداختن یک سوزن هم نبود بعد از کلی گشتن و چرخیدن بالاخره یک جای پارک پیدا کردیم. همان آنجا بود که علت جمع شدن این همه آدم و شلوغی بیش از حد را نیز متوجه شدیم. قرار بود کیکی نمادین موسوم به کیک نارنجی که حدود 4تن وزن داشت به مناسبت نیمه شعبان رونمایی شود هرچند بعدن کار از رونمایی گذشت و کار به زیرو رو نمایی کشیده شد . ما مجبور شدیم به خاطر حضور و تجمع زیاد افراد در محل اجرای مراسم کمی دورتر از مکان برگزاری در یک نقطه ی بلند بایستیم تا اجرای مراسم قابل رویت باشد . بالاخره کیک 4تنی توسط دو کودک مهدی نام برش داده شد که لحظه ی برش کیک همان لحظه شروع و پایان مراسم را رقم زد.

دیدن 4 تن کیک مجانی واقعن ملت ذوق مرگ شده را به وجد آورده بود بطوری که در یک چشم برهم زدن مانند هجوم ملخ ها نه تنها کیک و متعلقات زیر و رویش به یغما رفت بلکه کلیه ی بادکنک ها ، پرچم ها ، ظرف ها و خلاصه هر آنچه قابلیت بردن را داشت با خود بردند حتی به تبلیغات نصب شده هم رحم نکرده بودند.

از آن جایگاه بلند که ما ایستاده بودیم دیدن مردم و توی سرو کله ی هم زدنشان و تلاش بی حد مضاعفشان برای بدست آوردن فقط یک تکه از آن کیک بسیار جالب بود.. مردی نسبتن میان سال را دیدم که که با تلاش بسیار خودش را به کیک رسانده بود و موفق به برداشتن تکه ی بزرگی از آن شده بود و مانند یک لاشه ی گوسفند آن را بالای سرش گرفته بود و سعی میکرد خود را از میان جمعیت هجوم آورده نجات دهد  با هرقدمی که بر میداشت دستان بسیار مشتاقی از گوشه و کنار با کندن و برداشتن بخشی از آن لاشه ی به یغما رفته بر نابودی کیک آن مرد بیچاره که مرتبن در حال کم و کمتر شدن بود دامن می زدند.

 در آخر هم ، قبل از خروج فاتحانه و نجات مرد از آن صحنه ی نبرد بعلت تنه های بی امان مبارزان کیکی ، همان نیمچه کیک باقی مانده هم ناغافل از دست مرد رها شد و بر سر یک شهروند مبارز و تلاشگر دیگر فرود آمد و در همین زمان بود که هردو مرد مبارز و خسته به جان هم افتادند و یک دعوای حسابی  به راه افتاد که در نهایت با مداخله ی پلیس خاتمه یافت............ ما  از خنده ی زیاد ، حسابی دچار درد عضلانی گونه شده بودیم و همچنان داشتیم به تلاش های همشهریان  عزیز و منتظرمان  برای تعجیل امام عصر نگاه میکردیم. در همان حالی که به دختر خاله ام تکیه داده بودم و نظاره گر این صحنه های جالب بودم زنی را دیدم که از هردو دست تا آرنج در کیک فرو رفته بود ولی موفق به برداشتن حتی یک بادام  زمینی از آن هم نشده بود.... تلاش سایرین  نیز هرکدام به نحوی  برای بدست آوردن آن کیک نارنجی  دیدنی بود .  خلاصه کیک را حسابی با چنگ و لگد آش و لاش کردند ..........

 آقای حسینی مجری برنامه هم در آن میان از پشت بلندگو مرتبن شهروندان و مبارزان کیکی عزیز  و محترم را به خونسردی و رعایت حقوق دیگران دعوت میکرد.........ولی کجا بود آن گوش شنوا

ساعت 10 شده بود بعد از کمی قدم زدن در محوطه پارک و دیدن آدم هایی که مشغول میل کردن دست رنجشان بودند به سراغ عصرانه ی خودمان رفتیم که دیگر حکم شام را پیدا کرده بود. بعد از1ساعتی بازی کردن منچ در بخش ماروپله ،  که بعلت نیش مار خانه ی 47 هیچکس موفق به عبور از ان نمیشد در نهایت  بدون برنده ، بازی خاتمه یافت دیگر حدود ساعت 11  شده بود و باید بر میگشتیم خانه وارد محله ی خودمان که شدیم دیدم جوانان هنرمند و پراستعداد باهنری نیز به نوعی دیگر در شب نیمه ی شعبان در زیر اسمان بی ستاره ی شهرمان بدور هم جمع شده بودند و با انجام حرکات موزون و پایکوبی در جهت تلاش برای فراهم سازی مقدمات ظهور آقا امام زمان زیر آذین های بسته شده ی منطقه ی خودشان حسابی مشغول خوش گذرانی آنهم از نوع سالمش بودند .....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٦ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

در آغوش خدا

سر سجاده ام نشسته ام و خستگی هایم را بغل کرده ام. در کوچه پس کوچه های  تنهایی این چند روزی که بدون حضور آنها سپری شد بدنبال کلمات نا نوشته ی ذهنم به راه افتاده ام . بدنبال دلتنگی هایم برای 6 روز ندیدن شان پناه را فریاد زدم . سرم را بر شانه اش گذاشتم تا باز هم  آرامم کند.

این روزها انگار زندگی را تحمل میکنم و بزرگتر می شوم. انگار قرارِ تابستان هایمان شده که هر بار با آمدنش به نوعی در روزهای گرمش رشد کنیم و بزرگتر شویم  هر بار به شکلی.

این روزها گاهی چند دقیقه ای افکارم را به نظاره و تماشای ردپاهایی که جایشان یادگاری گذر زمان شد مینشانم و می بینم هروز همراه با هر صفحه ی تقویم رومیزی اتاقم که یکی یکی برگ میخورند قدم هایم رشد میکنند و هماهنگ تر می شوند .

در میان انبوهی از مسئولیت ایستاده ام. بیش از پیش دستانم را در دستانش میفشارم تا نلغزم و فرو نریزم .. کنارش می نشینم ، در آغوشش خودم را جای میدهم و به خواب میروم.

آنگاه از پشت دیوارهای سکوت می شنوم آن چه را که در گوشم نجوا میکند و استوارترم می سازد..

 

پ.ن

کوزت کجا و من کجا....؟؟؟؟

اگر نویسنده ی محترم بینوایان  ویکتور هوگو که خدا رحمتش کند در همان روزگاران خویش عالِم به این موضوع بودند که قرار است سالها بعد دختری ظهور کند که دست کوزت و امثالهم را از پشت می  بندد نوشتن کتابش را موکول به سال 1389 مینمود . قابل توجه خودم،  زمانی که بچه تر بودم دلم برای کوزت میسوخت ولی حالا که بیشتر دقت میکنم میبینم که آخر دلسوزی برای او چرا .

نهایتش یک ظرف می شست و زمین ها را تی می کشید تازه زمانی هم که میخواست برود و  آب از جنگل بیاورد  قدم زنان توی هوای صاف و پرستاره اینکار را انجام میداد  نهایت امر این بود که کَمَ کی سردی هوا را تحمل میکرد .  ولی در عوض نه تنها دغدغه ی امورات منزل را  نداشت (بغیر از از تی کشیدن و ظرف شستن ،  تهیه ی 3 وعده ی غذایی آن هم از نوع غیر تکراری و مهمانداری های گا ه و بی گاه  ) بلکه مجبور نبود در ظّل گرمای بالای 43 درجه و هوای کمی تا قسمتی  آلوده ی تهران و ترافیک رو به موت انداز به امورات درسی ، اداری و شخصی خودش از این سر شهر به آن سر شهر طی مسیر کند از همه مهمتر کلاس زبان هم نداشت که مجبور باشد نیمه شب ها هنگام مستی و خوابی دیگران در شرف جنازه شدن به آنها برسد و از همه اهم تر و مهمتر از اینها برادر تاج سر و متبحر و پر استعدادی همچون مهدی نداشت که ظرف یک چشم برهم زدن تمام زحمات تمیز و به ساب روزانه اش را به باد فنا بدهد و روز را برایش از نو کند. ( دِ بسابِ مجدد). هرچند بی انصافیه اگه نگم این روزا لیسنینگ های زبانمو اون مینویسه ... من نمیدونم این پسرها این همه استعداد خدادادی را در ریخت و پاش از کجا می اورند خوشبختانه یا متاسفانه هیچ  ، گونه یِ  استثناء آمیزی هم بینشان یافت نمیشود همگی سر و ته یک کرباس هستند  و هیچ فرقی  بایکدیگر  ندارند فقط دارای درجه و مراتب  شدت و ضعف هستند .....

 

حالا جناب اقای هوگو کوزت شما کجا و داستان ننوشته ی من کجا ؟؟؟؟.............

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin