نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

اگر غرور نبود ؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند ؛ و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم…….

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٦ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

نمدانستم از عشق سخن گفتن در سرزمین من آنقدر گناه بزرگیست که بابتش لبها را میدوزند.......

پ . ن

شما بگویید از چه سخن بگویم تا  نور ماه را فیلتر نفرمایید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢٤ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 « اگر عشق نبود »

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در این همه سرگردانی

تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

« قیصر امین پور»

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

چه زیبا می فرماید مولای وارستگان:

“خوش ندارم حتی در ذهن شما بگذرد که من ستایش اغراق آمیز وشنیدن مدح و ثنا را دوست دارم. و من-بحمد الله-چنین نیستم. و اگر هم (به فرض) دوست می داشتم که مرا مدح و ثنا گویند، این میل را به خاطر خضوع در برابر خداوند سبحان که به عظمت و کبریایی زیبنده تر است، رها می کردم. ممکن است مردم مدح و ستایش را پس از تحمل رنج و مشقت(در کاری) شیرین بیابند. لیکن شما مرا مدح و ثنا نگویید؛ زیرا دغدغه من آن است که خود را از مسئولیت حقوقی که از جانب خدا و شما بر گردنم هست، خارج سازم؛ حقوقی که هنوز از انجام آنها و انجام واجبات و وظایفی که باید به جا آورم، فراغت نیافته ام. پس آنگونه که با زمامداران گردنکش سخن می گویند و محافظه کاری هایی که در حضور فرمانروایان خشمگین می شود، در برابر من نکنید و با ظاهر سازی و چاپلوسی با من رفتار ننمایید”(نهج البلاغه، خ۲۱۶).

“هرگز گمان مبرید سخن حقی که به من گفته اید بر من سنگین است و نیز گمان نکنید من در پی بزرگ ساختن خویشتنم، زیرا کسی که شنیدن حق و یا عرضه عدالت به او برایش مشکل باشد، عمل به آن برایش مشکل تر است. پس از گفتن حقیقت و مشورت دادن برای عدالت خودداری مکنید زیرا من خود را برتر از آن نمی دانم که اشتباه کنم و از آن در کارهای خود ایمن نیستم، مگر اینکه خداوند مرا حفظ کند. من و شما بندگان و مملوک خداوندی هستیم که جز او خدایی نیست”(نهج البلاغه، خ۲۱۶)

"به من بگو نگو ، نمیگویم ، اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم ، من می فهمم."

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/٢۱ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

صبح یک روز سرد پائیزی  روزی از روز های اول سال

بچه ها در کلاس جنگل سبز جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند بازهم در کلاس غوغا بود

هریکی برگ کوچکی در دست! باز انگار زنگ انشاءبود

تا معلم ز گرد راه رسید گفت با چهره ای پر از خنده

باز موضوع تازه ای داریم آرزوی شما در آینده

شبنم از رو برگ گل برخواست گفت میخواهم آفتاب شوم

ذره ذره به آسمان بروم ابر باشم دوباره آب شوم

دانه آرام بر زمین غلتید رفت و انشای کوچکش را خواند


گفت باغی بزرگ خواهم شد تا ابد سبز سبز خواهم ماند
 
غنچه هم گفت گرچه دل تنگم مثل لبخند باز خواهم شد

با نسیم بهار و بلبل باغ گرم راز و نیاز خواهم شد

جوجه گنجشک گفت میخواهم فارغ از سنگ بچه ها باشم

روی هر شاخه جیک جیک کنم در دل آسمان رها باشم

جوجه کوچک پرستو گفت: کاش با باد رهسپار شوم

تا افق های دور کوچ کنم باز پیغمبر بهار شوم

جوجه های کبوتران گفتند: کاش میشد کنار هم باشیم

زنگ تفریح را که زنجره زد باز هم در کلاس غوغا شد

هریک از بچه ها بسویی رفت ومعلم دوباره تنها شد


با خودش زیر لب چنین میگفت: آرزوهایتان چه رنگین است

کاش روزی به کام خود برسید! بچه ها آرزوی من اینست

سروده زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin