نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

نمیخوام گله کنم، نمیخوام غر بزنم، نمیخوام ناراحتی کنم، نمیخوام بی تفاوت از زندگیم بگذرم، نمیتونم بی تفاوت باشم.

خسته ام، خسته ام!

از کوچیکی دلم خسته ام، از بی وفایی آدما خسته ام،از نامهربونی ها خسته ام، از این همه سؤال بی جواب خسته ام، از چشم های قرمز و پف آلود صبح ها خسته ام!

از زور خسته ام، از ظلم خسته ام، از جنگ خسته ام، از بی مهری خسته ام!

از سردرگمی خسته ام، از بغض گلوم خسته ام، از ترس خسته ام، از حرف نزدن خسته ام، از غصه خوردن خسته ام!

من چه کرده ام که زندگی ام همچون کلافی سردر گم پیچیده است.

بی آنکه بدانم میچرخد،میبرد مرا از اینجا به دوردست ها و همچنان من سردرگمم!

مگر گناه من بیش از خوردن میوه ممنوعه بود؟؟؟!!!

من از کلاف سردرگم ترم! می پیچم و نمیدانم باز میشوم یا پیچیده تر؟!!!!

پ.ن

 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

 

 ( فروغ فرخزاد )

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

امروز دوباره خونمون پر شد از بوی زندگی ...

 رنگ خنده های بابا دوباره خونه رو پر کرد از روح سبز عشق ...

نگاه های خسته ی مامان پر شد از امید...

بغض های بیات شده ی این چند روزه ِ من ، حل شدند زیر نوازش های گرم دست های بابا...

بار سنگین نگرانی های نشسته بر شونه های مهدی پایین نشستند با دست های سبک خدا...

خلاصه امروز دوباره شیرین ترین شعر زندگی را کنار خلوتی شلوغ باهم سر دادیم...

 

پ.ن

خدایا از تو ممنونم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٢ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

یاٰ مُنْزِلَ الشَّفآءِ  و مُذْهِبَ الدّآءَ صَلّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ و اٰلِهِ و اَنْزِلْ علی و جمعی الشَفآءَ

روی صندلی های بیمارستان بی حوصله و کسل ولو شده بودم که از بخش پُست سی سی یو صدایم کردند . با کله دویدم به سمت اطلاعات . مامان پشت خط بود . اجازه گرفته بود تا چند ساعتی برم بالا پیش بابا بمونم .

آسانسور گیر کرده بود ظرف 30 ثانیه پله های5  طبقه رو 3تا یکی بالا رفتم . خسته از کلی آزمایش و دارو روی تخت آروم خوابیده بود.

روبروی پنجره کنار تختش نشستم. برای مدتی زل زده بودم به برج میلاد.  داشتم  کلی حرفهای نزده رو که در این مدت گیر کرده بودن توی گلوم  مرور می کردم . 2 ساعت طول کشید تا بابا از خواب بیدار بشه. وقتی که بیدار شد ، دلم می خواست فقط نگاهش کنم انگار لال شده بودم مغزم از کار افتاده بود . دستش را به سمتم دراز کرد و  آروم خندید. گفت : ببخشید می دونم تو این مدت هر ٣تاتونو از درس خوندن انداختمت ، ولی بهم قول بدید که به درساتون برسید توصیه من به شماها  همینه می دونی که......... بغض به آتیش نشسته گلوم داشت می ترکید که زورکی یه خنده ای کردم و گفتم نگران نباش همه چیز مرتبه .. 

  دستش را گرفتم و بوسیدم. همون اشک های آشنای بابا که بارها و بارها با اشک های من روی صورتش می نشستند اینبار هم بی طاقت شدند و از کنار چشمش پشت سر هم شروع به  پایین اومدن کردند ....نباید گریه می کردم .

داشتم با دستمال اشکهای کنار صورتش را پاک می کردم که در  همون لحظه پرستارش از راه رسید هم منو بیرون کرد هم بابا رو دعوا. پشت در اتاق منتظر ماندم.

 وقتی پرستار از اتاق اومد بیرون نگاهم کرد و خندید . عذر خواهی کرد و گفت نباید به بابا استرس وارد بشه چون فردا  عمل داره . با یه حسرتی که توی نگاهش بود گفت قدر این بابای خوبتو بدون.  فقط نگاهش کردم .. وقتی رفتم پیش بابا به اونم  همین جمله رو گفته بود.........

ولی نه اون پرستار و نه هیچ کس دیگه ای نمیدونه که چقدر بابا رو دوست دارم و برای من  توی این دنیا و زندگیم چه قدر وجودش و حضورش با ارزشه ....احساس عمیق و قشنگی که شاید خیلی ها فرصت تجربه کردنشو نداشتن.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

4روز پشت درهای بی خبری

4روز را در میان حجمی از درد هایی که شاید خوب حسشان نمی کردی گذراندی . درست صبح روز 4شنبه بود که از دانشگاه به بیمارستان منتقلت کردند .

4روز ،  به فاصله ی فقط یک در سفید رنگ با نوشته ای قرمز  ( ورود ممنوع ) ، در بی خبری از حالت دست و پا می زدیم . اجازه ی دیدنت را نمی دادند حتی برای 1 ثانیه .

نمیتوانستم بی قراری کنم و بی ملاحظه آسمان دلم را طوفانی . اینبار من بودم که باید کنار مامان می نشستم و  دستانش را می گرفتم  تا آرامش کنم. پر شده بودم از حس تو خالی .......

هنوز افکارم در میان لحظه های  ناباوری جولان میدادند. تو کجا و آن اتاق کذایی کجا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در این 4 روز  شانه های مامان سنگین تر از آن  شده بود که بخواهد جایی برای تحمل حجم غصه های من داشته باشد .

4روز تمام اجازه دیدن همراه و همسفر زندگیش را از او گرفته بودند . نزدیکترین فاصله به بابا برایش شده بود همان تک صندلی پشت در سی سی یو . و برای ما بیشتر.........

4روز تمام گذشت ..........

در نزدیک ترین فاصله ها بازهم از او دور و بی خبر بودیم.....

 اما امروز بعد از 4 روز برای 10 دقیقه اجازه دیدنش را به مامان دادند  وقتی برگشت از شدت خستگی و ضعف دیگر نتوانست بروی پاهایش بماند.

من و مهدی به سرعت بسویش دویدیم و از 2طرف دستانش را گرفتیم .

 از کنار چشمانش فقطه 2 قطره اشک بر زمین نشست و از لابلای انهمه بغض گره خورده فقط این دو کلمه را توانست بیرون بکشد (   خدایا شکر  )

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin