نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

می دانی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت .باید به خودت استراحت بدهی ، دراز بکشی ، دست هایت را زیر سرت بگذاری ، به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشتی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!

 

حسین پناهی

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

بوی نم زده روی چمن‌ها تا ته مغزت می رسد . چه لذت ساده ایست . این روزها همه از هوای خوب تهران می‌گویند . چند روزیست که حسابی باران می بارد . زیر باران راه رفتن را دوست دارم اما از خیس شدن شدید لباس هایم بیزارم . دقیقا حس گنجشک زیر باران مانده  به آدم دست می دهد. دیروز هم آنقدر بارید و بارید که همه جا را سیل گرفت البته نه از باب شهرسازی غیر اصولی ، تقصیر مهندسین متخصص ما چیست که با وجود بکارگیری کلیه ی اصول و دانششان باران زیاده از حد بارید.گاهی پیش می آید خیلی مهم نیست . از نیایش که من شاهدش بودم تا اخبار واصله تقریبا همه ی خطوط بزرگراهی قفل شده بودند .البته این هم مهم نیست چون وقت مردم زیاد است و ماندن در ترافیک هم عادت . اما آنچه که مهم بود مزیت چنین بارش های بی سابقه ایست که مساوی بود با  تعطیل شدن کلاس ها که ما هم از آن بی نصیب نماندیم .

حالم خوب است .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 

آری هنوز هم عشقهای ناب و یکرنگ  هست!

آری هنوز هم هستند کسانی که مفهوم دوست داشتن را درک کرده اند

کسانی که عشقشان پاک است و هوس نیست

آری ، هنوز هم هستند ! نادرند ! کمیاب اند ! پاک اند !

هنوز آدم هایی از جنس فرشته پیدا می شود ٬هستند !

نادرند ! کمیاب اند !

اما هستند...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

 یکسری کارهارو چون آقایون همیشه انجام میدن انگار اون کارها همیشه مردونن و قراره مردونه بمونن و برای خانوما هم همینطور .

دیروز بدجوری گیر کرده بودم. این برادر ارتشی از گل بهتره منم که نه تنها دیروز کلن خونه نبود که بخواد کمکم کنه از شانس خوب یا بدم  پست شبانه هم داشت که یعنی اصلن قرار بود خونه نیاد.  زیر مطالعه سنگینی که شروع کرده بودم داشتم له میشدم ( الکی ) که نفهمیدم یهو چه بلایی سر لامپ توی اتاقم اومد .

 ترکید.

 منظورم از ترکیدن این بود که با گذری به یه قول معروف آش با جاش از سقف اتاق اومد پایین. اولش کلن خشکم زده بود که شهید شدم یا هنوز زندم بعد کمی تکون دادن و امید دادن به خودم که هنوز زندم، بلند شدم تا با وارسی اوضاع ببینم چه اتفاقی افتاده .....خلاصه بعد از جمع کردن لامپ با جای افتادش باید یه فکری برای درست کردنش میکردم. خدارو شکر تا به اون لحظه هم سراغ امور برقی نرفته بودم و هیچی از این دست کارا بلد نبودم فقط دیده بودم که گاهی بابا تو خونه چیکار میکنه . با اینکه برق و خاموش کرده بودم که برقی تو سیمهای برهنه شده اویزون جریانی نداشته باشه که بتونم بهشون دست بزنم باز............. ترسیدم . ای بابا خداییش ادیسون چه دلی داشت که دست به همچین اختراعی زد و در قید حیاتم باقی موند. خدا رحمتش کنه .  اگه دست من بود فکر کنم یه 1000 سالی اختراعش طول میکشید یا اصلن اختراع نمیشد .خلاصه بعد 1 ساعت نگاه کردن به این سیم های آویزون تصیمیم گرفتم دست به انجام یه عملیات انتحاری بزنم. با زل زل نگاه کردن به سقف کاری درست نمیشد . یه برق کاری خانومانه . بلند شدم رفتم روبروی خونمون . یه مغازه لوازم برقی اسمشو مینویسم میخواد تبلیغ بشه میخواد نشه طفلک صاحبش که خیلی کمکم کرد ( کالای برق باهنر ، دلند ) بعد ارایه توضیحات لازمه ایشون بهم گفتند که چه جوری آش و با جاش وصل کنم . البته با خرید یکسری قطعات لازمه . بازم با کلی ترس از برق گرفتگی دلمو زدم به دریا و .............. وقتی کارم تموم شد کلید وصل برق و زدم دوباره اتاق روشن شد کلی ذوق کردم . حالا میفهمم که کار زنونه مردونه نداره چه زن باشی چه مرد آدم باید تا میتونه یادبگیره تا یه روزی یه جایی گیر نیافته.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

باید بگویم بزرگ و فخیمانه حرف زدن را یاد نگرفته ام . من نمی توانم حتی ادای کسانی را در بیاورم که احساس می کنند کسی هستند. من نمی توانم مثل آن ها شمرده حرف بزنم، زیبا بنویسم، نگاه کنم، راه بروم و گاهی آنگونه که روشنفکر نشان میدهند باشم. من از شادی کودک طور لذت می برم . همچنین باید بگویم که دنبال غم نمی گردم و ادعا نمی کنم غم دنبال من می گردد.

دارم فکر میکنم چه فرقی میکند که من این چیزها را اینجا بنویسم یا ننویسم چه فرقی میکند برای تو، که نگارنده روی باران بلغزد یا چشم در چشم زمینی آفتابی هر روز آرزویی جدید برای فردایی آفتابی تر داشته باشد؟!

چه فرق میکند برای تو که از درد هایش بی خبری از نبودن هایش از شب هایش ، از آرزو هایش ، از ... از حتی شعرهایش ، از خودش از ...برای تو اصلا چه فرقی میکند که نگارنده از چه میگوید!

اصلا چه فرق میکند که چه بگوید؟! نه از کسی بدم می آید و نه دیگر کسی را دوست دارم ،

در دنیای من ، دنیای ابرهای سیاه ، دنیای آدمک های فراموش کار و خود خواه ، دنیایی که همه یک چیزی از تو می طلبند و هر کسی برای چیزی دوستت دارد به چه چیز میتوان عشق ورزید؟
چرا نباید شک کرد ؟ چرا نباید مثل من اعتراض داشت؟

چرا نباید از این زمین خاکی ِ پهناور، از دل خوشی های نامرئی آسمان، از سبزه های زرد، از درخت های خشکیده، ازخدایی که عاشقانه می پرستیش و می پرستمش، از گرگ های گرسنه ی اطراف، از یک پیاده رو پر از آدامس فروش، از کودکی روزنامه فروش...از، از قلب خسته  و حتی جوجه گنجشک های مثل من باران خورده حرف نزد؟

از فکر های این روز هایم هیچ چیز نمیگویم! نمی گویم ... نمی گویم...

ازخدا هم ... ، نه هیچ گلایه ای ندارم .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

در این گوشه‌ی تنهای شب، که انگار تمامی روزها را یک‌تنه بادهانی سیاه بلعیده است، ناگهان به او فکر می‌کنم. پریروز راه می‌رفتم و ناگهان به او فکر کردم. هر بار که ناگهان او به ذهنم می‌رسد و به خنده‌های گوشه‌دار او فکر می‌کنم، جایی، چیزی در دلم کنده می‌شود و می‌افتد و از بین می‌رود . چشمانم را میبندم و او را  می‌بینم. روی چشم‌هایم می‌ماند . و دوباره چیزی از بین می‌رود در سرم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٧ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

ورزش را دوباره از امروز شروع کردم. حتما  بهترم  میکند مدتیست که حسابی تنبل شده ام  برای انجام تمام کارهایم به ماشین متوسل میشوم وای به روزی که نباشد .

از پنجره که به بیرون نگاه میکنم به خوبی میبینم شهری که خالی شده بود دوباره دارد پر میشود.

صدای ساکنین مجتمع دوباره شنیده می‌شود.
صدای درهایی که مانند همیشه بین ساعت 7 ونیم تا 8 بهم میخورند یعنی یکی به سمت محل کار میرود یکی مدرسه و یکی دانشگاه .

و دوباره زندگی تکرار میشود یک تکرار تکراری .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٥ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |

این اولین پست سال 1391 که می خوام بزارم. اما هرچی دور ذهنم میگردم هیچی برای گفتن پیدا نمیکنم. انگار همه ی حرفام شده درسی چون ذهنمو خیلی به خودش مشغول کرده . البته به نظر خودم این بد نیست ولی گاهیم دیگه حال آدمو بهم میزنه . این روزها هوا خیلی معرکست . آدم دلش میخواد از همین طبقات بلایی که توش زندگی میکنه با همسایه هایی که همه رفتن مسافرت و سکوت و خلوت و دو دستی هدیه ی تنها ساکنین حاضرش کردند ( من و مهدی ) بره تو بالکن بایسته و پشت سر هم داد بزنه تا کلش بوی آرومی بگیره. اینا که غر زدن نیست کمی حرف نگفتست.باید بگم که در حال حاضر 2تا پایانامه کته کلفت دستمه که موضوعاتشونو از جهاتی دوست دارم باید خوندنشونو تموم کنم تا ببینم بعدش چی میشه .

پ.ن

دلم میخواست حتی قد  نیم ساعتم که شده برم مسافرت اما چون خودم نخواستم پس جای اعتراضیم نیست .

دیشب ماهی کوچولوی قرمزم که برای انتخابشم کلی وسواس به خرج داده بودم جان به جان آفرین تسلیم کرد و به ملکوت اعلی پیوست . کلی دلم گرفت . از بچگی تنها حیوونی و که واقعا دوست داشتم ماهی قرمز کوچولوی شب عید بوده.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin