نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

غذا یعنی قورمه سبزی مامان

در تمام دوران زندگیم بابا رو یک جور خاص و توصیف ناشدنی دوست داشتم و دارم . در طول این دوهفته با اینکه هر روز تلفنی یا اینترنتی با او صحبت می کردم و می دیدمش ولی به اندازه ی دو سال ندیدن ، دلم برایش تنگ شده بود. ساعت نزدیک 4 صبح بود که هواپیما به زمین نشست. بیشتر از 24 ساعت بود که بخاطر تفاوت ساعتی و زمانی نخوابیده بود و حسابی بی خوابو خسته بود ولی با وجود تمام خستگی ها مثل همیشه پر انرژی و خندان از دور دستانش را  به سمت ما تکان داد. بسویش دویدم و حسابی بوسه بارانم کرد و بوسه بارانش کردم ( البته با دیدین من انرژیش مضاعف گشت) . در مسیر فرودگاه تا خانه در ماشین عقب کنار من نشست و بغلم کرد انگار می دانست که چقدر دلم برای نبودنش تنگ شده است. به خانه که رسیدیم مامان  بیدار و چشم انتظار منتظر ما نشسته  بود .

وقتی که بابا پله ها را یکی یکی بالا می امد انگار بغض مامان هم تنگ تر و تنگ تر میشد. قبل از اینکه  کمترین حرفی میان آنها رد و بدل بشود در یک لحظه کوتاه که شاید کمتر از نیم صدم ثانیه بود نگاهشان بهم گره خورد. در آن لحظه ی کوتاه هزاران حرف و جمله ی گفته و ناگفته عاشقانه  را نثار یکدیگر کردند.

 با اینکه اشک تویِ  چشمهایِ مامان حلقه زده بود  اما اجازه جاری شدن بروی گونه هایش را نداشتند. مثل همیشه کیف دستی بابا رو گرفت و بهش خوش آمد گفت. بابا هم با اون صدایی که کمی لرزید گفت دلم حسابی براتون تنگ شده بود.

همیشه در سفرهای برون مرزی مامان همراه بابا بود اما اینبار بخاطر مشغله کاری ،  بابا مجبور شد این سفر علمی- سیاحتی را تنها برود و مامان می دانست با اینکه بابا همیشه مسافرت را دوست دارد ولی تنها سفر کردن چقدر برایش دشوار و خسته کننده است.

بابا خیلی خسته بود...... نمازش را خواند اما  قبل از انکه برود و  بخوابد با ان چشمهای خسته و خواب آلود که معلوم بود به زور باز نگه شان داشته است رو  به مامان کرد و گفت تو رو به  خدا برای ناهار برنج و قورمه سبزی درست کن که 2هفته است انگار غذا نخورده ام.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin