نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

یاٰ مُنْزِلَ الشَّفآءِ  و مُذْهِبَ الدّآءَ صَلّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ و اٰلِهِ و اَنْزِلْ علی و جمعی الشَفآءَ

روی صندلی های بیمارستان بی حوصله و کسل ولو شده بودم که از بخش پُست سی سی یو صدایم کردند . با کله دویدم به سمت اطلاعات . مامان پشت خط بود . اجازه گرفته بود تا چند ساعتی برم بالا پیش بابا بمونم .

آسانسور گیر کرده بود ظرف 30 ثانیه پله های5  طبقه رو 3تا یکی بالا رفتم . خسته از کلی آزمایش و دارو روی تخت آروم خوابیده بود.

روبروی پنجره کنار تختش نشستم. برای مدتی زل زده بودم به برج میلاد.  داشتم  کلی حرفهای نزده رو که در این مدت گیر کرده بودن توی گلوم  مرور می کردم . 2 ساعت طول کشید تا بابا از خواب بیدار بشه. وقتی که بیدار شد ، دلم می خواست فقط نگاهش کنم انگار لال شده بودم مغزم از کار افتاده بود . دستش را به سمتم دراز کرد و  آروم خندید. گفت : ببخشید می دونم تو این مدت هر ٣تاتونو از درس خوندن انداختمت ، ولی بهم قول بدید که به درساتون برسید توصیه من به شماها  همینه می دونی که......... بغض به آتیش نشسته گلوم داشت می ترکید که زورکی یه خنده ای کردم و گفتم نگران نباش همه چیز مرتبه .. 

  دستش را گرفتم و بوسیدم. همون اشک های آشنای بابا که بارها و بارها با اشک های من روی صورتش می نشستند اینبار هم بی طاقت شدند و از کنار چشمش پشت سر هم شروع به  پایین اومدن کردند ....نباید گریه می کردم .

داشتم با دستمال اشکهای کنار صورتش را پاک می کردم که در  همون لحظه پرستارش از راه رسید هم منو بیرون کرد هم بابا رو دعوا. پشت در اتاق منتظر ماندم.

 وقتی پرستار از اتاق اومد بیرون نگاهم کرد و خندید . عذر خواهی کرد و گفت نباید به بابا استرس وارد بشه چون فردا  عمل داره . با یه حسرتی که توی نگاهش بود گفت قدر این بابای خوبتو بدون.  فقط نگاهش کردم .. وقتی رفتم پیش بابا به اونم  همین جمله رو گفته بود.........

ولی نه اون پرستار و نه هیچ کس دیگه ای نمیدونه که چقدر بابا رو دوست دارم و برای من  توی این دنیا و زندگیم چه قدر وجودش و حضورش با ارزشه ....احساس عمیق و قشنگی که شاید خیلی ها فرصت تجربه کردنشو نداشتن.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin