نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

من زندگی را ساده تجربه کردم

در این چند روز از زندگی تهی شدم. انگار کسی با یک سرنگ غول‌آسا تمام شوق زندگی را از وجودم بیرون کشید. خودم را شبیه دانه‌ی شنی در آستانه‌ی فرو‌ریختن در ساعت شنی احساس می‌کردم. بدنم به قدری کرخت شده بود که به سختی حسش می‌کردم. تنها رنگی که می‌دیدم خاکستری توصیف رنگ شهر دود بود. آسمان، سقف خانه‌های اطراف، شهری که زیر پایم قرار گرفته بود همه خاکستری‌ بودند. نفس عمیقی کشیدم. سعی کردم هوای غلیظ را قورت بدهم. جایی در گلویم سوخت. توجهی به آن نکردم. سوزشی در چشم‌هایم حس کردم. با پشت دست مالیدم‌شان.
دوباره به اطراف نگاه کردم. این تصویر آشنا بود. مرا یاد قبرستان‌هایی می‌انداخت که در بچگی همیشه از آن تو را من را می‌ترساندند. ماشین‌ها و انسان‌های در حال حرکت در خیابان‌ها و کوچه‌ها برایم تصویر حشرات ریز و درشتی را تداعی می‌کردند که همیشه در قبرستان‌ها اطراف قبرها می‌پلکیدند.

سرم گیج ‌رفت. خاکستری مقابل چشمانم به سیاهی ‌زد. احساس ضعف کردم. سعی کردم دستم را به جایی بند کنم تا تعادلم را حفظ کنم. تنها در کسری از ثانیه وارد دالان عمیقی ‌شدم که در آن زمان جنسی دیگر داشت و بعد تصاویر با سرعت بی‌سابقه‌ای از مقابل چشمانم عبور می‌کردند، آنقدر سریع که تشخیص‌شان برایم غیرممکن می‌شد.درست زمانی که در حال کشف دنیای تازه بودم با صدای اطرافیان از عمق دالان بیرون کشیده شدم. حس می‌کردم سال‌ها در این دنیا نبوده‌ام و از بازگشتم به آن حس خوبی نداشتم.
به‌خصوص زمانی که اطرافیانم آن تجربه‌ی بدیع را تنها افت فشار خواندند. وقتی صدای مهربان و نگران مادرم را شنیدم از آن دالان عمیق بیرون کشیده شدم. چشمانم را که باز کردم
آسمان آبی مقابل نگاهم بود. آسمان مملوء بود از ابرهای رقیقی که چون پرده‌ی حریر خورشید را محو کرده بودند. لحظه‌ای بعد بخشی از خورشید از پشت ابرها ظاهر شد. انگار می‌خواست اصالتش را به رخم بکشد. تیزی پرتوهایش به طرز خوشایندی چشمم را زد.
دستم را مقابل صورتم سایه‌بان کردم. باد خنکی سمت چپ صورتم را نوازش داد. برخورد خنک و خیس قطرات باران با صورتم احساس رضایتم را تکمیل کرد. بوی مطبوع خاک آرامش مدهوش‌کننده‌ای به روحم بخشید. با تمام توانی که در تنم باقی مانده بود سعی کردم عمیق‌ترین نفس زندگی‌ام را بکشم. ششهایم را از هوای تازه و خنک پر کردم.
همه چیز مقابل چشمانم سفید شد.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۱٢ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin