نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

   

مقصد کلمات....

امشب بی نهایت خسته بودم سه‌ربعی روی تخت دراز کشیدم ، خوابم نبرد. به مرور بعدظهری که چند ساعتی از اون رو با یکی از دوستان دوران دبیرستانم سپری کردم ( یکی از درک ‌ناشده‌ترین‌ و متفاوت‌ترین انسان‌‌هایی  که می‌شناسم) پرداختم. بی‌اختیار هوس نوشتن کردم. هوس ِنوشتن در « نور ماه  ».  آرام و بی صدا زیر پتو کامپیوترمو روشن کردم که صدای اولیه ران شدن ویندوز بقیه رو از خواب بیدار نکنه تا حدی موفق شدم . ولی زمان وصل شدن به اینترنت چقدر خودمو گاز گرفتم و به زمین و زمان فحش دادم ( چه صدای مسخره ای مثل صدای خوکچه هندی می مونه موقعِ زایمان ) خلاصه با تمام مراقبتها و اقدامات صدا خفه کن ویژه،  مامان بیدار شد طفلی مامان  فکر کرد بخاطر سرما خوردگی  2 شب قبل که از زیر بارون موندن نصیبم شده بود خوابم نمی بره....بالاخره بعد از ارائه تعهد کتبی و شفاهی که 5 دقیقه بیشتر بیدار نمی مونم وارد خانه کوچک خودم شدم جایی که همیشه بهم حسّ خوبی میداده و می ده.  

اینبار هم خواستم بنویسم ولی نشد انگشتانم بر صفحه ی کیبورد به راه نمی افتادند. انگار همه ی  کلمه ها بوی تکرار گرفته بودند در یک دور باطل.  از بس از رنج و زندان و حبس و انفرادی و صبر نوشتم.

به یاد حرف یه دوست خیلی خیلی خوب افتادم که بهم گفته بود وبلاگم پر شده از غم نوشته ها شاید راست میگفت وبلاگ من و شاید خیلی از دوستان و یارای دبستانی من ماههاست که به گرد غم گویه ها آلوده شده است ملولم از اینکه کار و بارمان شده نوشتن دل‌مویه‌های غم بار و تکراری... این روزها نیاز به کمی فانتزی شدن دارم. به وقت و انرژی واسه خوندن و فکرکردن. نیاز به یک آوانس طولانی‌مدت دارم و جالب اینکه دل‌ام نمی‌‌یاد بدم‌اش به خودم و کلن هم که در کار نیست.

نیاز به تنبلی دارم........  اشباع شده‌ام. از جنگ برای بدیهیات. از فروخوردن خشم. از رنجی که تحمل می‌شود و تحملی که در سکوت به صبر تبدیل می‌شود. یاد می‌گیری آزادی بی‌معنایت را از خودت دریغ نکنی. و باز بیش از پیش در سکوت‌ات فرو می‌روی. تک‌تک این روزها را با امید شروع کرده‌ام اما مشکوک شده ام به اتمام آن. ضعف هست یا نیست نمی‌دانم. مهم نیست. واقعیت دارد. فقط می‌توانم چشم‌هایم را مهار بزنم و بازشان نگه دارم تا باور کنم که این دقایق، روزها، قرن‌ها، دارند واقعا می‌گذرند و من درون یک سیاه‌چال بی‌زمان گیر نیفتاده‌ام.

  سراغ ایمیلم رفتم چون 1 ساعت قبل چکش کرده بودم خالی بود....

 

آخر سر هم بدون اینکه کار مثبتی انجام بدهم( جز تحمل صدای انکروالاصوات اتصال به اینترنت آن هم در سکوت مطلق) بی اختیار یه نفس عمیق کشیدم هندس فری را توی گوشم گذاشتم  «وقتی می‌یای صدای پات از همه جاده‌ها می‌یاد انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میادhttp://www.4shared.com/file/97245101/72410a88/__online.html

تمنای وصال  عبدالحسین مختاباد تا کی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه و.... خوابیدم

http://www.4shared.com/file/148135221/89ac2bf3/A_Mokhtabaad-Tamanaye_Vesal.html 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin