نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

انگشتر آرزو

ساعت داشت کم کم  به 1 نزدیک می شد. هنوز زیر بار احساس سنگین شرمندگی و عذاب وجدانِ پس از تلفن استادم غوطه ور بودم و خود خوری میکردم *که بابا زنگ زد. خبری نسبتن خوب داد.

 باید تا ساعت 3 خودمونو می رسوندیم . رفتم دنبال مامان تا مجبور نشه این همه راهو برگرده خونه. بالاخره ساعت 40/2 دقیقه روبروی بیمارستان جم  با وجود تعداد زیاد ماشین ها جای پارک پیدا کردیم طبقه سوم بود از پله ها یکی بعد از دیگری یک نفس بالا رفتم.

 یک دفعه حالش بد شده بود .3روز تحت مراقبت های ویژه بود تا بالاخره  شب قبل برده بودنش داخل بخش و اجازه ی ملاقاتشو داده بودن.

این بار زیر فشار و اثرات مخرب داروها  کم آورده بود مثل یه گل پلاسیده و پژمرده به نظر می رسید انگار خون درون رگ هاش توان حرکتشان نبود که بخواهند کمی از سفیدی چهره او بکاهند ...بی رمق و آرام خوابیده بود. آنقدر خسته و ناتوان بود که حتی قدرت تنها نفس کشیدن رو هم نداشت...

به رگهای دستانش که از شدت لاغری  بیرون زده بود ، به صورتش که از شدت درد و ناراحتی فرو رفته بود ، و چروکِ افتاده ی پشت پلکانش دقیق شده بودم . در میان این همه از دست رفته ها  بازهم روی لبانش لبخند همیشگیش را پیدا کردم هرچند کم و ناپیدا بود ولی بود.او میخندید انگار که باید بخندد....

 بغض لعنتی نترکیده ام ، توی گلو گیر کرده بود گلویم درد میگیرد. میسوزد. دلم میخواست مادرجون بیدار بشه،  بغلش کنم محکم و مثل همون دوران بچه گیم بگذارد روی پاهاش زار زار گریه کنم گریه از نوع بلند  و وحشی ،اونم با دستای همیشه گرمش موهامو نوازش کنه و اشکامو پاک کنه و جاشونو ببوسه..

عمرن کسی حال چند لحظه پیشم را بفهمد. در صبر و سکوتی تلخ که تمام فضای اتاق را احاطه کرده بود تمام خاطراتش به یک باره از ذهن خسته ام گذشت خاطرات تمامروزها تا 24 سالگیم، لحظه هایی که با او گذشت . به یاد انگشتری افتادم که روز تولدم به من هدیه داده بود ، یه انگشتر تاج نشان که وسط آن را  یک سنگ قهوه ای رنگ داشت و کمی برام بزرگ بود. در افکار و پریشانی هایم  دور میزدم  که پرستار آمد و محترمانه زمان تمام شدن ملاقات رو اعلام کرد. انگار زمان برای تمام شدن با نگاه های ما مسابقه گذاشته بود.

 موقعی که داشتیم برمی گشتیم همه بی حوصله بودند اما من برای رسیدن به خونه کم طاقت بودم....(در این مواقع  هم  انگار هرچی چراغ قرمز و ترافیک و تصادف در خیابان های تهران هست باید سر راه تو قرار بگیرند)  . بالاخره رسیدیم. نفهمیدم چه جوری رسیدم به اتاقم. اتاقم رو زیرو کردم همه جا رو بهم ریختم تا بالاخره میون کلی خنزل پنزل پیداش کردم.  هنوزم برام بزرگه تو انگشتم کمی لق  می زنه ( هنوز یادم هست که با اون دستای خسته و چروک افتاده و مهربونش انگشترو کرد توی دستم، تولدمو تبریک گفت صورت و دستامو بوسید آرزوی هزار ساله شدنو برام کرد بعد آروم تو گوشم گفت که مهسا یادت باشه این سحرآمیزه و 3تا آرزوتو بر آورده میکنه پس آرزوهاتو هدر نده منم خنده ای شیطنت آمیز کردم و تو گوشش گفتم بیشتر راه نداره.....!!! )

وقتی انگشترمو پیدا کردم می خواستم با تمام وجود بچه بشم، بچه شدم تا  گول بخورم شاید انگشتر سحر آمیز مادرجون کار کنه و آرزوی منو برای خوب شدنش برآورده کنه . انگشترو دستم کردم و آرزوی خوب شدنشو مثل تمام روزهایی که سالم و سرحال بود کردم  و تا وقتی که بهتر نشده قصد دارم تو دستم بزارم باقی بمونه و به آرزوم ادامه بدم....

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٢ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin