نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

 

برای بابا

 

پدرم ! تو را با "پ" ی پاکی و پایداریت می‌شناسم و می‌روم تا "ر"ی رستگاری‌ات را در گوش تک‌تک قاصدک‌ها زمزمه کنم...

آغوش گرمت را به خاطر آرامش دریایی‌اش دوست می‌دارم و ساحل بیکران دستانت را در نگاهم جمع می‌کنم و مرغ دل را در آسمان نگاهت پرواز می‌دهم... تا نفس‌هایت همچون آفتاب سحرگاهی، نوازشگر روحم باشد... و لبخند دلنشینت بر کویر دلم باریدن گیرد که سخت تشنه‌ام و درد مرا جز این، چه چیز التیام بخشد؟

پدرم ! دستان پرمهرت تا مرز پرستیدن می‏کِشاندم و قدومت بوسه‌گاه من است...

همواره نسیم، عطر تنت را برایم به ارمغان می‌آورد تا از یاد نبرم که بهترین رایحه بهاری را نزد خود دارم... تا تلنگری باشد برای قدرناشناسی‌هایم... و تا بفهماندم که هیچکس جز تو حق پدری را اینگونه تمام و کمال ادا نکرده ‌است...

 

پ.ن

بابای خوبم این روزها که پر شده ام از اضطراب و تشویش حضورت در کنارم . دلگرمی های پدرانه ات و کمک های فکریت بیش از همیشه به یاریم شتافته است . هیچ لفظی را نمی یابم تا بدرقه ی کلامم کنم در سپاس از وجود نابت در زندگیم.

روزت خجسته و مبارک

....................

 

برای مهدی

مدت ها بود میخواستم اینجا از تو بنویسم که فرصت و بهانه اش را پیدا نمی کردم تا به امروز .

امسال روز پدر و تولد حضرت علی (ع ) مصادف شده با سالروز تولد تو، داداشِ گلم *  ...................

لحظه لحظه هایمان با هم گذشت.  باهم در کنار هم بزرگ شدیم . یادت هست از 7 سالگیمان،  که باهم درس می خواندیم و به هم دیکته میگفتیم و برای هم تصیح میکردیم . دلمان نمی آمد از هم غلط بگیریم ولی برای گول زدن معلم هامون اینکارو میکردیم.... با هم برای کنکور درس خواندیم. ریاضیات تو قوی بود و من همیشه تمرین های ریاضیم را از روی دفتر حل تمرین تو مینوشتم . من برایت شعر میخواندم و تو اتحادهای ریاضی و فرمول مثلثات به رخم میکشیدی . من به تو میگفتم ماشین حساب و تو به من میگفتی ضبط و پخش . تو شدی مهندس و من ........

.... لحظه هایمان را باهم زندگی کردیم . قدم برداشتیم تا قد کشیدیم . چقدر زود بزرگ شدیم.

این روزها هردو به شدت مشغول کار درسیمان هستیم این روزها تو روی پروژه پایانیت کار میکنی و من بروی تحقیق پایانیم .............خسته که میشویم شروع میکنیم باهم پشت سر استادهایمان حرف زدن و بابا هم مشکوک به جلسات منو تو در خلوت،  با یک نگاه مشکوک که غیبت نفرمایید حکم ممنوعیت تجمع بیش از یک نفر را برایمان صادر میکند.... وناچارن ما متفرق می شدیم و بواسطه ی 10قدم فاصله ی بین اتاق هایمان در نهایت با اس ام اس به کارمان ادامه میدادیم ...و تو با یاد آوری قبض موبایل در راه است.... به شیطنتمان خاتمه میدادی و تو میماندی و ولو شدن روی تختت و زیر و رو کردن لپ تابتو کلی مقاله ی ترجمه نشده انگلیسی و من میماندمو وضعیتی مشابه تو.. و ما میمانیمو این خاطره ها

داداش گلم امروز ، روز میلاد توست روز حضور و دعوت تو به این دنیا و روز خوشحالی تو چون در چنین روزی تو دوباره از من بزرگتر می شوی . و جایگاه شاهانگیت را بعد از مدتی تقسیم دوباره باز پس میگیری.

با آرزوی بهترینها در زندگی ، تولدت مبارک

پ.ن

* تولد حضرت فاطمه  هم تقریبن مصادف شده بود با سالروز تولد من،  مثل همیشه تبعیضی در کار نبود

امروز فضای خونه ی ما متعاقب مناسبت هاش کاملن مردونه بود .

امروز تو یکبار دیگر  به وبلاگم سر زدی و البته بخاطر اینکه این همه تحویلت گرفته بودم ذوق کرده بودی و آرام در گوشم گفتی مراقب نوشته هایت باش اینقدر............. و اون لحظه بود که در دلم به شادمانی رقصیدم که مثل همیشه و  بیشتر از همیشه هوامو  داری و دلم قرص شد .

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٥ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin