نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

فردای باور نکردنی

غیبتم کمی زیادی طولانی شده بود . از همه ی دوستان خوبی که در این مدت به وبلاگم سر میزدن و با کامنت های پر محبتشان جویای اغیبتم میشدند صمیمانه سپاسگزارم.

این چند هفته به شدت درگیر کارای درسی و تحقیقم بودم . تا بالاخره به امید خدا به خوبی تمام شد.

همیشه فکر میکردم روزی که دفاع کنم فرداش قراره چیکار کنم. به همه چیز فکر میکردم . این افکار و نقشه کشیدن ها از 48 ساعت خوابیدن ، مسافرت کوتاه رفتن ، با دوستان بودن ............ شروع میشد و  تا یک دوچرخه سواری سیر کردن در نیمه شب بدور از هر چشمی و دویدن در هوای آزاد و یا بر بام تهران رفتن و از ته دل فریاد زدن  طی مسیر میکردند . هرچند هیچکدومش محقق نشد .

چون همیشه یکسری امور غیر قابل پیش بینی وجود دارند که عین پتک بر سرت فرود بیایند. و خودتو با آرزوهات یکجا سرجاشون بشونن.

دقیقن 18 ساعت از ساعت رها شدن من گذشته بود در یک خواب عمیق فرو رفته بودم . صبح شده بود که مامان آروم اومد تو اتاقمو بیدارم کرد طبق معمول جلسه داشت و باید میرفت .وقتی که خوب چشمام باز شد دیدم روی یک تکه کاغذ صورتی که چسبانده شده بود روی شیشه ی کتابخانه ام ( بخاطر اینکه حتمن دیده شود ) نوشته بود مهسای گلم ناهار یادت نره .( این واژگان گلم ، عزیزم و.... .از این دست در چنین مواقعی بسیار رنگ می بازند. )

تازه این شروع ماجرا بود . وقتی که درست حسابی بیدار شدم  ، یک چرخی توی خونه زدم و دیدم جز خودمو خونه کسی دیگه ای نیست . بابا هم خونه نبود رفته بود خرید.

 حول و حوش ساعت 11 برگشت .. صحنه ی فوق العاده نا جالبی بود بالغ بر 50 کیلو از انواع گوشت اعم از ماکیان ، آبزیان ، پستانداران .....و خریده بود که من مجبور به پاک کردن ، تمیز کردن و بسته بندی همه اونا شدم دقیقن تا اتمام کار ساعت 4 بعدظهر شده بود ...

انگار همه این گوشتها منتظر من بودن تا درسم تموم بشه و جهت بسته بندی شدن خدمت برسن.

چیزی که خیلی برام جالب بود این بود که  بین آبزیان خریداری  شده 12 تا ماهی قزل آلا بود که باید فلس گیری و داخل شکماشون خالی و تمیز میشد تا در نهایت مورد فیله شدن واقع شوند  . 2تای اولی رو با کمی دلسوزی پاک کردم وقتی که پولکای تنشونو ازشون جدا میکردم پیش خودم میگفتم این زبون بسته ها خوبه که زنده نیستن وگرنه چه دردی میکشیدن . وقتی نوبت به 3 و 4 و ....12  رسید دیگه دلم نمی سوخت انگار برام پاک کردن اونها شده بود یه عادت بی توجه به احساسم پشت هم با لبه ی تیز چاقو پاکشون میکردم . نا خودآگاه به یاد حوادث کهنه نشده ی یکساله ی جامعه ی خودمون افتادم. به یاد مردانی از این سرزمین افتادم که ما آنها را بی وجدان و بی احساس خطاب میکردیم . و فهمیدم آنها هم وقتی اولین انسان را  به ضرب باتوم یا گلوله میزنن شاید کمی وجدانشان درد بگیرد ولی وقتی این کار برایشان عادت شد . دیگر ضجه های بی امان هیچ بی گناه و هیچ مادر و هیچ همسری هم دل و احساس آنها را  به لرزه در نمی آورد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin