نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

بار سفر

این روزهایی که گذشت خونه ی ما  حسابی شلوغ و درهم ریخته بود.چند روزی بود که وسایل سفرو کلی چمدون به شکل فاجعه انگیزی پهن شده بودند وسط اتاق ها .

 بی قراری مامان  برای جمع کردن همه ی وسایل و تلاش برای تمرکز حواس که همه چیز مرتب و درست پیش بره جلوه ی بانمکی به چهره اش بخشیده بود . هیچ وقت مامانو به خاطر یک سفر،  اینقدر مضطرب و در عین حال خوشحال و بی قرار ندیده بودم .طبق معمول همیشه اش ، سعی می کرد همه چیز درست و حسابی مدیریت بشه تا  خیالش از همه چیز راحت باشه.

ماجرا از زمانی شروع شد که مادرجون درآخرین دوره ی بستریش در بیمارستان یک دعایی برای مامان و بابای من کرد. هرچند با دعایی که کرد دل همه کمی غصه دار شد ولی انگار همون موقع فرشته های آسمون کلی هواشو داشتن. چون از زمان  دعای مادرجون  تا روز استجابت دعاش زمان زیادی طول نکشید.

یکشنبه آخرین روز و مهلت ثبت نام برای اساتید متقاضی اعزام به خانه ی خدا بود. بابا دیر متوجه شده بود به همین خاطر تمام تلاشش رو کرد که شاید بتونه روز آخر ثبت نام اینترنتی رو انجام بده . از اونجایی که طبق عادت روزگار در این مواقع همیشه یک موضوعی باید مانع کارات بشه اون روز هم از صبح اینترنت خونه ی ما بازیش گرفته بود سرعت بشدت اومده بود پایین تا جایی که صفحه ی یاهو باز نمی شد. بالاخره بابا در دانشگاه در زمان استراحت موفق به ثبت نام شده بود ..... دقیقن 4 روز بعد از ثبت نام اسم مامان و بابا برای رفتن به خونه ی خدا در قرعه کشی در اومد ...چقدر خوشحال بودن .

بابا دور خونه عین بچه ها بالا پایین میپرید سوت می زد و از خوش شانسیشون می گفت .صورت مامان هم  از خوشحالی براق تر و درخشنده تر از همیشه شده بود و بیشتر از اونا مادرجونم بود که بعد از مدت ها انگار کلی انرژی گرفته بود ، می خندید و با همون واکری که به زور می تونست بهش تکیه بده و سر پا بایستاد ، خودشو سرپا نگه داشت و پیشانی مامانو بابامو بوسید . موقع نماز سر سجادش می نشست و اون تسبیح سفید مخصوصش را در جهت سپاس از خدا مهره به مهره می چرخوند.

 این وسط فقط ما فرزندان دلبند بودیم که تا حدی خوشحالیمون در بلاتکلیفی سیر و سلوک میکرد.

حالا عقربه های ساعت دیواری دارد میدود تا به فردا شب برسد ( شنبه شب)

درست کمتر از 24 ساعت دیگه مامان و بابا برای اولین بار عازم سفری میشوند که عهدشو سر سفره ی عقد باهم بسته بودند . و یکی از آرزوهای همیشگی زندگیشون بوده

همیشه در پناه خدا شاد و سالم باشید..

 

پ.ن

دیشب وقتی مادرجون آروم آروم با همون واکری که بهش تکیه داده بود از آشپزخونه اومد بیرون و به بابا گفت که چی از مکه براش بیاره عرق سرد رو تنم نشست . برای 5دقیقه به هیچ چیزی فکر نمیکردم جز خواسته ی مادرجون... بابا بغض کرده بود .در حالی که صداش به لرزیدن افتاده بود و تمام تلاششو میکرد که اشک نریزه به مادرجون گفت«  .آخه قربونت برم دلم نمیاد این کارو بکنم » فضای خونمون خیلی سنگین شده بود.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢٥ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin