نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

آب زنید راه را بابا و مامان برگشتند

بالاخره بعد از 13 روز دوری و 7 ساعت انتظار در فرودگاه بابا و مامان را بغل کردم . یک دل سیر بوسیدمشان. از قبل کلی تمرین کرده بودم که بغض نکنم ولی انگار تمام تمرین هایم بی فایده بود . چشمانم بدنبال مامان و بابا  در آنطرف شیشه های سالن ( دربهای  خروجی  حجاج ) بی قراری میکردند و  از این طرف به ان طرف در حال گشتن بودند ....وقتی چشمانم به آنها افتاد بی توجه از هر نگاهی شروع به بالا و پایین پریدن کردم دستانم را برایشان  تکان دادم.  بابا زودتر از مامان خارج شد. همان لحظه بود که مثل دوران کودکیم پریدم در آغوشش و دستانم را  بدور گردنش حلق آویز کردم  و حاضر نبودم بعد از 13 روز دوری و ندیدنش از او کنده  شوم  او نیز مرا محکم گرفته بود و با همان صدایی که بغض نترکیده اش را پشت آن پنهان کرده بود توی گوشم گفت قول میدهم در اولین فرصت برای سفری مجدد اقدام کنم اما اینبار همه با هم می رویم.

هنگام  برگشت به خانه آنقدر بی طاقت بودم که تند تند از مامان و بابا سوال میکردم و انها نیز با وجود تمام خستگی ها و بی خوابی هایی که در این مدت داشتند بازهم با شوق و اشتیاق به سوال هایم جواب دادند و از ماجراها و احوالات ، زیارت ها و سیاحت هایشان گفتند . از بابا پرسیدم که چه حس و حالی  داشت زمانی که برای اولین بار رو به روی کعبه قرار گرفت و به زیارت آن مکان مقدس رسید....در ان لحظه  بابا فقط سکوت کرد و نگاهش را از جاده ای که به آن چشم دوخته بود برنگرداند و بار دیگر یک جمله گفت :

( قول میدهم هرچه زودتر تدارک یک سفر دیگر را اینبار با شما فراهم کنم )........

بعد از خوردن ناهار بی  طاقت شده  بودیم  که در داخل چمدان ها چه میگذرد وقتی مامان مجوز رسمی باز کردنشان را صادر فرمودند در یک لحظه چنان بر سر چمدان های باند پیچی شده فرود آمدیم  که در ظرف یک چشم بر هم زدن کلیه ی محتوایات آنها در سرتاسر هال چیده مان شد .

هرکس بدنبال سوغاتی های خودش در بین کلی وسیله مسیله در حال گشتن بود .......که تلفن های بی امان دوست و آشنا اجازه ی یک دل سیر زیرو رو کردن وسایل را نمیداد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۸ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin