نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

 

برای زنی به نام آزاده ......

امروز شکلم سیاسی نیست ، قلم را دست گرفته ام تا از وجود پر خشم و بی صدای تو و زنان مانند تو بنویسم که در زمانه ی خود حل شده اند و روزگار همچون خوره ای به جانشان افتاده تا محوشان کند.

انگار تاب آوردن و دم نزدن زیر این همه ویرانی که از آسمان بر سرت آوار میشود کار آسانی نیست...

پر از خشم و نفرت میشوی نسبت به زمانه ات و ادعاهای پوچ و خالی آن....

آنقدر گیج و منگ شده ای که حتی فرصت مرور خود را هم نداری ... گناهت چیست؟

انگار آفریده شده ای که در فرضیات زمانه ات آزمایش شوی .... آزمایش میشوی تا پاسخی در رد و قبول جواب های بی پاسخ باشی.....

دست آخر اگر اثبات هم شدی جایی برای نظریه شدن نداری . هیچ قانونی برایت نیست.....

 چه قدر ناموزون است نوای ساز قانون طبیعت برای جنس تو.....

نامش را تارهای غیرت گذاشتند تا مثلن حافظ زندگیت باشد و آنقدر بدورت تنیدند ، آنقدر پیچیدی و پیچاندنت تا تفکرت ، دهانت ، نگاهت و هویتت بسته شد ، فراموش شدی....

همه چیزت مصادره شد حتی اشک و احساست....

همه چیز را کم آوردی کلمه را برای حرف زدن ، صدا را برای فریاد زدن ، جرات را برای فکر کردن ، آرامش را برای زندگی کردن .... حتی هوا را برای نفس کشیدن..

کابوس های شبانه عادت خواب هایت شد...

بغض های فرو خورده و تکراری عادت دلتنگی ها و احساس های  مجهول وارانه ات شد..

وقتی ریشه هایت را در هوا سبز کرده باشند باید چنگ بزنی تا به خاک برسی ...

به هیچ کجا تکیه زده ای و ایستاده ای...

 ایستاده ای و تنهایی ها و بی پناهی هایت را می شماری ....

یادگاری زخم های خسته و نشسته بر روح جسمت را می شماری.....

با خیالت آنقدر میان انگشتانت میچرخی تا از میانشان می لغزی و بر خاک سرد و به نفرت آمیخته فرو می ریزی.

اوج خودت را گم کرده ای...

شبیه هیچ چیز و هیچ کس نیستی حتی خودت...

سکوتت طولانی و جهنمی شده از خواستن و نتوانستن...

خوارت کردند تا سرکوب شوی و خاموش....

لب هایت را دوختند تا ناگفته هایت دلت را بپوساند تا اندوهت قاتل بی رحم و کشنده ات باشد...

سرکوبت کردند و تحقیر شدی تا لبریز از پوچی شوی ...تا خالی از هویت زنانگیت شوی...

پیاله ات را با حسرت پر میکنند تا جامت همیشه تهی باشد....

میترسی از لحظه ی بعدی که با زهم مال تو نیست...

انگار بازهم غروب قاب گرفته ی کنج دلت برای تو باقی خواهد ماند...

انگار همیشه سهم تو این است که تقلا کنی و در کشمکش مجهولات امروز و دیروزت باشی

میترسی از صدای جیلینگ جیلینگ زنجیرهای سرگردانی که در سرت بهم می خورند...

میخواهی یکبار دیگر پشت سر و جلویِ رویت را خوب نگاه کنی ...

می خواهی بشماری قدم هایی را که برداشتی ؟؟؟ برنداشتی ؟؟؟ گمشان کردی...

می خواهی تصویر زندگی را برای یکبار هم که شده بهم بریزی و خودت با شاخ و برگهای سبز و گل های اقاقی به تصویرش بکشی میخواهی چشمانت را بهاری کنی و در باغ دلت نبض زندگی را به نبض بی جان روحت پیوند بزنی می خواهی سوار بر بالهای خورشید در فضای ساده ی دوست داشتن برقصی .....اماا.......

به یکباره بازهم در نفرت بیدار میشوی....

آنقدر خسته ای که حتی انگشتان خیالت حوصله ی جمع کردن رویاهایت را ندارند..

نگاهت را به سوی هیچ خیره می کنی...

تا عمق بی صدایی با سکوت همراه شده ای...

تو محکوم شدی آزاده چون فقط یک زن بودی ....

گناهت مادر بودن و عاشق نبودنت بود..  

پ.ن

بلاخره بعد از مدتی شلوغ پلوغی و رفت و آمد خودم ، اتاقم و تنهایمو پس گرفتم ... دلم لک زده بود برای نشستن یه گوشه ی دنج و کمی تنها بودن...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin