نور ماه

داریوش در سال 521 قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

  اعتراف بی صدا

شب ها کنار تخت خوابش روی زمین رختخوابم را پهن می کردم و با صدای شمردن نفسهایش به خواب می رفتم.

در تمام این روزهایی که ندیده بودمش ضعیف تر از قبل شده بود .

مدتیست که اسیر همنشینی با قرص هایی شده است که معده اش را آزار میدهند. رمق را  از وجودش گرفته اند.

در این چند روز حال و هوایش بهتر از قبل شده بود. چهره اش شاداب تر و سرحال تر به نظر میرسید.

تمام وقتم را صرف با او بودن ، کنار او بودن و تغذیه اش کردم .

دیگر توان برداشتن  حتی یک قدم را هم ندارد . اما بازهم خدا رو شکر که هنوز خنده اش را می بینم.

این روزها منتظر می مانم تا نمازش را بخواند تا از سرسجاده اش برایش دعا کنم.

دیشب بازهم سجاده اش را قرض گرفتم و تسبیحش را از کنار بالشتش برداشتم.

منتظر مانده بود تا نمازم تمام شود. صدایم کرد. روی تخت ، کنارش نشستم. با دستانش سرم را بروی پاهایش گذاشت . ( مثل همیشه ). شروع به نوازش موهایم کرد.

از بچگی همیشه عاشق موهای خرمایی روشنم بود و همیشه دوست داشت خودش آنها را شانه بزند و ببافد.

کمی سکوت کرد.

موهایم را در دستش گرفته بود.

سکوت بی صدایش را شکست و بی مقدمه گفت یکشنبه با این همه بار سنگین کجا می خواهی بروی ؟.

دستش را گرفتم و بوسیدم گفتم یک چمدان کوچک و  فسقلی که سنگینی ندارد تازه مهدی همراهم است نگران نباشید.

از ته دل نفسی عمیق کشید و گفت آنقدر صندوقچه ی دلت را سنگین کرده ای که دارد سر ریز می کند درش را چطور بسته ای؟!!!!!!

جا خوردم انگار حرفهای نهفته ی دلم را نگفته فهمیده بود.

همیشه مادرجون تنها کسی بود که از کودکی از چشمانم همه چیز را میخواند و غصه های دلم را می فهمید و همیشه اولین کسی بود که آرامم می کرد . این بار هم انگار با تمام بزرگ شدنم  هنوز چشمانم  برایش نگفته  اعتراف آمیز هستند. باورم نمی شد در این چند روزه همه چیز را از نگاهم خوانده باشد.

دستش را بروی پیشانیم گذاشت.

صدای نفسش را در نزدیکترین جای گوشم احساس می کردم. گفت  این همه حرف تلنبار شده در قلب کوچکت را دست نزده کجا می خواهی برگردانی.؟!!!

سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. نگاهش را از نگاهم دور کرد و لبخندی زد و گفت همان سجاده ای که برویش نشستی و همان تسبیحی را که هروز چرخاندی همه چیز را برایم گفته اند .... میدانم که چقدر دلت سنگین نگفتن شده است.

هرچند کودکانه با من حرف میزد اما مطمئن شدم که بی قراریم را فهمیده است .

 در طول این مدت مادرجون تنها کسی بود که فهمید و به رویم آورد.

انگار به یکباره پناهگاه تنهایی هایم شده بود بغض حرف های نگفته ام را در قطره اشکی خلاصه کردم که از گوشه ی چشمم سرازیر شد و بروی دست مادرجون نشست.

گفت ماه دلم اگر بازهم  نمی خواهی حرف بزنی اشکال ندارد پس فقط گریه کن . بلند از ته دل تا کمی سبک شوی.

بر سر زانوهای بی رمقش صورتم را بروی ملافه گذاشتم.  بغضم بی اختیار ترکید .

گریه کردم به سادگی و آرامی تمام گریه های  دوران کودکیم و مادرجون فقط موهایم را نوازش میکرد.

آنقدر گریه کردم که نفهمیدم به وقت کدام ساعت خوابم برد.

تمام دیشب را کنار نفسهای  مهربان و آغوش گرمش تا صبح خوابیدم.

صبح با بوسه ای که بر پیشانیم نشاند و گفتن اینکه  ماه دلم نمازت قضا شد از خواب بیدار شدم.

بغلش کردم سفت و با همان صورت نشسته ای که نمک اشک های شب گذشته هنوز بروی آن باقی مانده بود  آنقدر بوسیدمش که انگار داشتم تمام نبوسیدن های 25 ساله ام را برایش جبران می کردم.

امشب بعد از آنکه مادرجون شامش را خورد خواستم سینی غذایش را از روی میز بردارم که دستم را گرفت مرا درست روبرویش نشاند و  دایره ی نگاهم را در دایره ی نگاهش جای داد. با دو دستش صورتم را گرفت. تمام صفحه صورتم را با نگاهش به دقت مرور کرد.

حرفی را به آرامی در گوشم زمزمه کرد . آرام ِ بی قرارم کرد.

اشک های بی ملاحظه و ناخوانده ی آسمان دلم را که انگار دوباره طغیان کرده بودند را از روی صورتم پاک کرد.

سرم را بروی سینه اش چسباندم  طوری که  انگار نمی خواستم از او کنده شوم.

محکم بغلم کرده بود  و زیر لب دعا می کرد.......................

پ.ن

کاش زندگی به همان سادگی ِ حرف های ساده و صادقانه ی مادرجون بود.

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۸ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط نور پنهان ماه نظرات () |


Design By : Night Skin